#عشق_تو_پس_کوچه_های_تعصب_پارت_289
تا همین ساعاتی پیش فکر نمی کردم دیگر ببخشمش، اما حالا عاشقانه در آغوشش فرو رفته بودم و همه چیز به نحو زیبایی دلپذیر و زیبا به نظر می رسید...
****************
انگشتان گره کرده ام نشان از کلافگی ام داشت...
دست متین بر شانه ام نشست و گفت:
- انقدر نگران نباش...
به زحمت لبخندی بر لب نشاندم و گفتم:
- حالم خوبه...
به محض بیرون آمدن بیمار از اتاق ، منشی اشاره ای کرد و گفت:
- بفرمایید آقای دکتر منتظرتون هستند...
از جایم برخاستم و به همراه متین وارد اتاق دکتر شدیم...
وقتی متین آمد و از حال و روز بارانا گفت دیوانه شدم.. دلم می خواست سرم را به دیوار بکوبم... همان جا به خودم قول دادم تا اشتباهاتم را جبران نکرده ام به نزدش برنگردم... به گذشته ها که فکر می کردم می دیدم بارانا همه جوره کنارم بوده... دلتنگش بودم اما باید به قولی که به عمو داده بودم عمل می کردم...
وارد اتاق شدیم... شاهین با دیدن ما از جا بلند شد و از پشت میزش بیرون آمد...لبخند پهنی بر لبانش نشسته بود... دست بر شانه ام زد و گفت:
- خیلی خوشحالم که این جایی...
اتاقش در عین سادگی بسیار زیبا دیزاین شده بود و این حس خوبی به من می داد... تصاویر مناظری زیبا از طبیعت روی دیوار نصب شده بود که بی اختیار روح را به پرواز در می آورد...
با هدایت شاهین به سمت مبل های چرمی گوشه ی اتاق رفتیم... من و متین نشستیم و شاهین به سمت تلفن روی میز رفت و گوشی را برداشت:
- خانم سه تا فنجون قهوه... اوه یه لحظه .
سرش را به سمت ما چرخاند و گفت:
- بچه ها با قهوه موافقید دیگه؟
هر دو سرمان را به نشانه ی تایید تکان دادیم ... با خیال راحت سفارشش را داد و گوشی را گذاشت...
همان طور که سعی می کرد لبخند روی لبش را حفظ کند رو به روی من نشست و گفت:
- این خانم منشی ما هر کاری هم که بلد نباشه قهوه درست کردنش معرکه ست...
متین دست روی پایش گذاشت و با شیطنت گفت:
- آقا شاهین صبر کن راپورتتو به شیدا بدم!
-ای بابا جنبه داشته باش... من اگه هر موقع بخوام زن بگیرم مطمئن باش با یه قهوه، خر نمی شم...
سپس قبل از این که اجازه دهد متین حرف دیگری بارش کند به سمت من چرخید و گفت:
- خب آقا کسری شما خوبی؟ منت سر ما گذاشتی داداش...
یک لحظه کفری شدم ... به یاد آن شب و دعوای خودم با بارانا افتادم... اصلا مگر همه اش تقصیر همین شاهین خان نبود... چه قدر دلم می خواست همان جا فکش را پایین بیاورم...اگر اصرار و حرف های متین و عمو نبود پا به مطب این بشر نمی گذاشتم...اما من به خاطر بارانا ، جان می دادم این که سهل بود.. تمام این افکار در چند لحظه ی کوتاه از ذهنم گذشت...
romangram.com | @romangram_com