#عشق_تو_پس_کوچه_های_تعصب_پارت_288


عمو اسحاق رو به پدرم کرد و گفت:

- داداش اجازه هست...

پدرم سری به نشانه ی تأیید تکان داد ...

عمو اسحاق ادامه داد:

- من تا حدودی در جریان زندگی این دو تا بودم...نمی دونم چه طور شد که دوباره ازشون غافل شدم... داداش باید بگم ما هم کم مقصر نیستیم.. اینا بچه ن ... ما که بزرگتر بودیم چرا سراغشون نرفتیم... والا اینان که تا حالا دووم آوردن... خودتون می دونید که کسری با توجه به مشکلش یه کم اعصابش ضعیف شده... البته من به هیچ عنوان به کاری که کرده حق نمی دم... اینو خودش هم خوب می دونه... اما راستش با توجه به این که کسری یکی از بهترین هاست... می خوام ازتون یه خواهش کنم ... لطفا روی منو زمین نندازید...

عمو یوسف پوفی کرد و سرش را تکان داد... کلافه بود...انگشتانش را در میان موهای کم پشتش فرو برد و چنگ کرد... کاش پا می شد و تا جایی که دلش خنک می شد مرا می زد، اما حرف از گرفتن بارانا نمی زد...

عمو دستی بر شانه ی برادر کوچکترش گذاشت و گفت:

- من حالتو درک می کنم... این بچه ها همه شون پاره ی تنه منن...اگه بیشتر از شما دوستشون نداشته باشم مطمئنا کمتر نیست... من می دونم که این دوتا چه جوری واسه هم دیگه جون می دن... واسه همین، داداش ازت یه فرصت می خوام تا این پسر رو درست و حسابی تحویلت بدم...

بی اختیار لبخند محوی کنج لبانم نشست... من هر کاری می کردم ... تا آن ها مرا ببخشند... سپس رو به من کرد و گفت:

- تا زمانی که بهت اجازه ندادیم حق دیدن بارانا رو نداری... تا زمانی که صلاحیت دیدنش رو پیدا کنی... اونم شرایطی داره که خودم به موقع برات می گم... داداش موافقی؟...

(کاش می شد یه بار دیگه تو رو ببینم

کاش می شد هزار دفعه به جات بمیرم)

ندیدن بارانا کاری زجرآور بود ... اما بهتر از این بود که برای همیشه ازدست می دادمش...

عمو یوسف نگاه دلگیرش را به من دوخت و رو به او به ناچار جواب داد:

-داداش من همه جوره قبولت دارم...

خواست از جایش بلند شود که دیگر طاقت نیاوردم و از جایم بلند شدم.. به سرعت دستش را گرفتم و همان طور که نگاهم را به زمین می دوختم گفتم:

- عمو چی بگم که آروم بشی؟ چی بگم که منو ببخشی...

عمو یوسف بازویش را از میان پنجه هایم بیرون کشید و گفت:

- فقط اینو بدون که ازت انتظار نداشتم...

نه ناسزا گفت... نه سیلی زد... اما همین جمله آبم کرد...کلامش شرمندگی را به جانم ریخت ... اما منه شرمنده باید می گفتم:

- با این که شدیدترین مجازات رو برام در نظر گرفتید ، اما برای این که به همه تون ثابت کنم چه قدر بارانا برام مهمه ، هر چی شما بگید رو قبول دارم... هر بلایی می خواید سرم بیارید اما جدایی نه...

************

(بی قرارم... بی قرارم... طاقت دیدن اشکاتو ندارم ...

کاش بودی، تا می تونستم سرمو رو شونه های تو بذارم...)

نفس هایش تند بود و بی قرار...

-دلم برات یه ذره شده بود... وای بارانا من چه جوری تونستم یه ماه تو رو نبینم... چه جوری تونستم دووم بیارم... می دونی چند دفعه تا پشت در این خونه اومدم و فقط به خاطر قولی که به عمو داده بودم برگشتم..

بوسه های گرم و دلپذیرش آرامم کرده بود... داشتم به این فکر می کردم که چگونه توانسته ام بدون او یک ماه سر کنم... تمام کینه ای که در دلم انباشته شده بود، محو و نابود شده و باز هم پر شده بودم از عشق و محبت...

romangram.com | @romangram_com