#عشق_تو_پس_کوچه_های_تعصب_پارت_287
خدا مرا لعنت کند که پدرم را این چنین جلوی برادر کوچکترش شرمنده ساخته بودم... کلام عمو یوسف باعث شد سرم را به سرعت بلند کنم و نگاه متحیریم را به چشمانش بدوزم...
-کسری باید طلاق بارانا رو بده...
گفته بودم اشد مجازات، اما نه! این کار حکم مرگ من بود...
به خدا من محق مجازات بودم اما تا این حد؟!
نگاه مظلوم بارانا مقابل چشمانم ظاهر شد...
(من بدون تو نمی دونم چی میشم؟)
فقط زمزمه کردم :
-عمو!
داشتم می لرزیدم...عمو اسحاق نگاهی به حال و روز درمانده ام کرد و رو به عمو یوسف گفت:
- داداش!
عمو مصرانه سرش را تکان داد و گفت:
- من فقط همین رو می خوام... برای هر دوشون بهترین گزینه ست...
و از جایش برخاست...
نمی دانم با چه توانی گفتم:
-نه!
همزمان نگاه هر سه به سمتم برگشت... دردی در چشمان عمو یوسف بود که مرا بد جور می سوزاند... می دانستم همیشه مرا جور دیگری دوست دارد، اما قبول داشتم که اشتباهم بد بود و غیر قابل جبران...
نگاه از او گرفتم و سرم را پایین انداختم و گفتم:
- هر کاری... هر کاری بگید می کنم...
(بی قرارم... بی قرارم... این همه خاطره از عکس تو دارم...
رو گلوم جای هزارتا زخمه که نمی تونم به روم نیارم...
به گذشته ها که می رم نمی تونم جلوی اشکای چشمامو بگیرم...)
عمو یوسف گفت:
- داداش من از نظرم بر نمی گردم...
عمو اسحاق بازویش را گرفت و گفت:
- بشین برادر من... بذار حرف بزنیم... این دوتا جوونن ... خب یه اشتباهی شده... میشه یه کم فُرجه داد... این زندگی با سختی رو پا شده... زود خرابش نکنین... بین همه ی زن و شوهرا دعوا میشه...
عمو یوسف نشست اما نگاهی آتشین به من انداخت...
نگاهش هزار معنی داشت... انگار که می گفت"ای نامرد با دخترم چه کردی؟"
romangram.com | @romangram_com