#عشق_تو_پس_کوچه_های_تعصب_پارت_286


به سرعت ویلچر را به بیرون از اتاق هدایت کردم...

صدا زدم:

-بارانا؟

اما با دیدن مادر آه از نهادم برخاست... با لب و لوچه ای آویزان به سمت آشپزخانه رفتم و آرام سلام کردم...

مادر به طرفم برگشت و با دیدنم ابروهایش را در هم فرو برد و گفت:

-واقعا فکر کردی با اون بلایی که به سر اون دختر آوردی بازم بر می گرده تو این خونه؟... شرمنده ام کردی پسر...شرمنده... اگه این جام به خاطر اون دختره که می دونم الان دل تو دلش نیست... که از دیشب تا حالا بال بال زده واسه خاطر توی نامرد... تو یه بار دیدی بابات دست رو من بلند کنه؟ اگه واسه خاطر بارانا نبود، پسری رو که یه روزی روی اسمش قسم می خوردم، برای همیشه می بوسیدم و می ذاشتمش کنار... بهار بهم گفت چی کار کردی... کسری واقعا باور کنم دستت هرز رفته تو صورت اون دختر؟ انقدر شرمنده شدم که روم نشد برم ببینمش طفلکمو...

شرمنده نگاهش کردم و گفتم:

- مامان تو رو جون بابا یادم ننداز چه غلطی کردم...

-امشب بیا خونه ی ما... بابات کارت داره...

پر درد نگاهش کردم که با بیزاری ادامه داد:

- عمو یوسفت می خواد ببینتت... بابات که هیچی...

با کف دست به پیشانی ام کوبیدم و گفتم:

- خدایا چی کار کنم؟

نه این که ازشان بترسم نه!... شرمنده بودم... به خدا که دلم می خواست هر آن زمین دهان باز کند و مرا در خود ببلعد... تصور دیدن چهره ی عمو یوسف مرا از زندگی بیزار می کرد... خدایا چه گونه می توانستم جلویش بایستم و از شاهکارم حرف بزنم... بدتر آن که می دانستم پدرم هم طرف عمو را خواهد گرفت و می دانستم تنبیهی فراتر از توانم در انتظارم خواهد بود...چون این رفتارها در خانواده ی ما منسوخ بود و همیشه و در همه حال احترام خانم های خانه به نحو احسن حفظ می شد...

**************

سرم پایین بود و روی نگاه کردن در چشمان عمو یوسف را نداشتم...

آن قدر شرمنده بودم که از همان لحظه ی ورود سر به زیر انداختم... پدر آن چنان غضبناک نگاهم کرده بود که امیدی به جانبداری از سوی او نداشتم و اصلا همین که جلوی همه زیر گوشم نزده بود جای هزار شکر داشت...

دقایق به کندی می گذشت و من هر لحظه در انتظار اعلام اشد مجازاتی که برایم در نظر گرفته بودند، می سوختم...

زن عمو نیامده بود و می دانستم به خاطر بارانا ست...

مادر هم نگاهم نمیکرد و سعی کرده بود خود را به نوعی در آشپزخانه سرگرم کند... حس بدی داشتم... حسی که نمی توانم توصیفش کنم... همه دست به دست هم داده بودند تا بدجور زشتی کارم را به رُخم بکشند...

هنوز عمو اسحاق نیامده و همه منتظر حضور او در جمع بودیم...

کاش عمو می آمد و زودتر این فضای خفقان آور به پایان می رسید...

با صدای زنگ ، کامیار از اتاق بیرون آمد و به سمت آیفون رفت... هر دو برادر هایم قد کشیده و برای خود مردی شده بودند... در این اوضاع و احوال از آن ها هم خجالت می کشیدم و روی نگاه کردن به چشمانشان را نداشتم..... منی که همیشه الگوی شان بودم ، حالا به طرز وحشتناکی همه را مأیوس کرده بودم ...

عمو اسحاق با دیدنم سرش را به نشانه ی تأسف تکانی داد و کنار برادرهایش نشست...

انگار که دادگاه تشکیل داده بودند...لحظه ای با عمو یوسف چشم در چشم شدیم... نمی دانم چرا چیزی که در چشمان عمو یوسف دیدم تنم را لرزاند و عرقی سرد را بر تیره ی کمرم نشاند...چه قدر حرف پشت آن نگاه غم زده تلنبار شده بود...

با صدای رسا و گرم پدرم رعشه بر جانم نشست:

-خب داداش حرفی رو که زدی می خوام دوباره تکرار کنی... راستش من هیچی جز شرمندگی ندارم که بگم...

romangram.com | @romangram_com