#عشق_تو_پس_کوچه_های_تعصب_پارت_285


-بیا بشینیم... خودت که می دونی زیاد نمی تونم سرپا وایستم...

درست مثل ساحره ای قهار سحرم کرده بود ... بی حرف مرا کنار خود نشاند... نگاهم روی تک تک اعضای چهره اش می چرخید... حالا که می دیدمش با خود فکر کردم چگونه توانسته بودم یک ماه دوام بیاورم...

نگاه دلتنگم را که دید گفت:

- متین دیروز حرفایی زد که دیگه طاقت نیاوردم...

*******

باورم نمی شد که کسری را ترک کرده ام...

نیمه های شب مادر با صدای هق هقم به سراغم آمد... باید حرف می زدم... و با اصرارش همه چیز را تعریف کردم و او با صبوری دلداری ام داد... به قول مادر اشتباهاتم زیاد بود اما قابل جبران... مادر حرفی از کسری نزد... اما می دانستم که حواسش به او هست... می دانست که جانم به جانش بند است... اما این دوری را الزامی می دانست...

فردای آن روز پدر به سراغم آمد... و برای اولین بار اشک پدرم را دیدم... دست روی گونه ام گذاشت و گفت:

- به خاطر این کار نمی بخشمش...

چشمان گرد شده ام را که دید لبخند درد آلودی زد و گفت:

- احمق های عاشق...

و از جایش بلند شد و از اتاق بیرون رفت...

همه می دانستند من دوستش دارم... دل به دل راه داشت ...انگار که حال او را هم می توانستم حس کنم... می دانستم الان چه حالی دارد... اما این دوری لازم بود... فکر می کردم چند روز دیگر طاقت از کف می دهد و به دیدنم می آید... اما از کسری خبری نشد...

چند روز بعد با حال و روزی به هم ریخته در اتاقم نشسته بودم که متین آمد... نمی دانم از کجا فهمیده بود... اما برادرانه آمد... حال و روزم را که دید عصبانی شد ...کمی بد و بیراه نثار نیما کرد که زندگی ام را به هم ریخته است..... رو به رویم نشست و گفت:

- بارانا باید بهش حق بدی... اون یه مرده... و فقط یه مرد می تونه حالشو درک کنه... اون نگرانته...

پر درد گفتم:

- تو رو خدا کمکش کن... تنهاست... کسری به یه دوست خوب احتیاج داره... راضیش کن... باهاش حرف بزن...

انگار که خیالش از من جمع شده بود دیگر حرفی نزد و رفت...

دلم آشوب بود و حال خرابم توصیفی نداشت...

اما روز و شبم با اشک و آه می گذشت...

ساعت هایی که کسری در خانه نبود به خانه ی مان می رفتم ...مادر ممانعتی نکرد.. می دانست این جور کمتر غصه می خورم.. اما دیدنش را برایم ممنوع کرده بودند... لباس هایش را در ماشین می انداختم و ظرف هایش را می شستم... دستی به خانه می کشیدم و عطر به جا مانده از تنش را به مشام می کشیدم... اما دلم تنگ آغوشش بود.. نمی خواستم کسری به خاطر این جور چیزها به دنبالم بیایید... می خواستم دلش خودم را بخواهد... اما از کسری خبری نبود... دلتنگ صدایش بودم ..با صدای هر زنگی از جا می پریدم... اما کسری نه زنگ زده بود و نه به دیدنم آمده بود...

************

(کسری)

بعد از رفتن بارانا، تازه فهمیدم با عشقم چه کرده ام... روی تخت درست همان جایی که همیشه می خوابید، دراز کشیدم و عطر موهایش را که هنوز روی بالش جا خوش کرده بود به مشام کشیدم...

نمی دانم چه ساعتی خوابم برد، اما تا خود صبح بارها به خاطر کابوس هایی که به سراغم می آمد از خواب می پریدم...

نزدیک غروب با دردی شدید در عضلاتم از خواب بیدار شدم و با دیدن جای خالی اش تازه فهمیدم چه بلایی بر سرم آمده است...

با شنیدن صدای ظرف و ظروف به سرعت ویلچر را به سمت تخت کشیدم و خود را روی آن انداختم...بارانا ی من برگشته بود... آن قدر خوشحال بودم که حد نداشت... می دانستم بارانا هم نمی تواند مرا ترک کند... می دانستم باز برمی گردد.

romangram.com | @romangram_com