#عشق_تو_پس_کوچه_های_تعصب_پارت_284


-مامان خوابم میاد...

-بازم نمی خوای حرف بزنی؟

-می گم ... اما الان نه.... حالم خیلی بده...

بلند شد و لیوان شیر را به دستم داد و گفت:

- اینو بخور... نگرانش نباش ... بهش سر می زنم...

چه قدر خوب بود که مادر جبهه نگرفته بود... چه قدر خوب بود که مادر عشق را می فهمید...

اشک از گونه ام چکید... قلبم را کسی در دستانش محکم می فشرد...

**********

تقه ای به در خورد... متین بود... همان طور که عق می زدم گفتم:

- متین تو رو خدا برو... نمی خوام ببینمش... یه ماهه منتظرشم... یه ماهه ذره ذره وجودم می خوادش... اما اون..

مشتی دیگر آب به صورتم زدم...

حس خوبی روی پوستم دوید... جوابی که نیامد... شیر آب را بستم ... در را باز کردم و گامی به سمت بیرون گذاشتم، اما با دیدن شخص رو به رویم وارفتم... عطر تنش فضا را پر کرده بود و بی اختیار مرا بی تاب تنش می کرد... باید سعی خودم را می کردم...با ابروهای درهم فرو رفته از کنارش گذشتم...

با آن قد برافراشته مقابلم ایستاده بود و خیره نگاهم می کرد... اجازه نداد دور شوم و بازویم را محکم گرفت و به سمت خودش کشید... دست خودم نبود ... دلتنگی که شاخ و دم نداشت.. دستش دور کمرم حلقه شد و محکم مرا به خود فشرد... تند تند نفس می کشیدم...انگار تشنه ای بودم که به چشمه ای پر آب و زلال رسیده و وقت را تلف نمی کرد و مشت مشت آب می نوشید... عطر تنش مستم کرد و بی اراده سرم را بر سینه اش گذاشتم... او هم نفس های عمیق می کشید و زمزمه می کرد... نفسم... نفسم...

من نفسش بودم؟ کمی هوشیار شدم.. چه گونه بی نفس یک ماه سر کرده بود... مشت گره کرده ام بر سینه اش نشست و گفتم:

- دروغگو...

تازه داشتیم به حال عادی برمی گشتیم...سرم را بالا آوردم و نگاهم را به چشمان سیاهش دوختم و انتقام جویانه نگاهش کردم و گفتم:

- اگه نفست بودم تا حالا باید از بی نفسی می مردی...

-دلت می خواد بمیرم؟

چشم غره ای رفتم و گفتم:

-ولم کن...

محکمتر مرا میان بازوهایش نگه داشت و گفت:

–اگه بذاری برات حرف بزنم ولت می کنم...

نفسی عمیق کشیدم و در دل گفتم" لعنتی چه بوی خوبی هم میده... "

لب به دندان گزیدم " تو چه مرگت شده بارانا؟"

انگار که او هم نگاهم را خواند و گفت:

- چرا این همه عق می زدی؟

کسرای گذشته برگشته بود... چه قدر لذت می بردم از حضورش...از این لحن مهربان...

romangram.com | @romangram_com