#عشق_تو_پس_کوچه_های_تعصب_پارت_283


- به من دست نزن...

بغض دوباره در گلویم نشست... و این بار اشک روی گونه هایم لغزید... درمانده لبه ی تخت نشست... بالاخره لب باز کرد و با صدایی گرفته گفت:

- می خوای ترکم کنی؟ می دونم دیگه حنام پیشت رنگی نداره... می دونم اگه بگم غلط کردم باور نمی کنی... اما اگه بری ..اگه بری...

عین حرف هایش را از بر بودم... بار پیش هم گفته بود اگر بروی نابود می شوم... و من مانده بودم...کلافه میان حرفش پریدم و گفتم:

- هیچی نگو... بذار هر دومون یه کم آروم شیم.. بذار بفهمیم که اگه یه روز تو زندگی همدیگه نباشیم نابود می شیم... یه کم فکر کن... الان اگه هر حرفی بزنم هزار تا انگ و تهمت بهم می زنی... کسری تو رو خدا یه کم بیشتر فکر کن... اگه این جوری پیش بری دیگه نمی تونیم با هم باشیم...

-یعنی برم دکتر ... یعنی می خوای بگی دیوونه شدم... آره؟

-کسری تو تحصیل کرده ای... قبلا تحت نظر دکتر روانشناس بودی...این حرفات نمی دونم از کجا اومده... تو یه بار رفتی و درمان شدی... چرا نمی خوای یه بار دیگه امتحان کنی؟

کلافه از جایش بلند شد و گفت:

-بهتره بری... مامانت بیرون منتظره... در ضمن من همون اول به زن عمو گفتم چه اتفاقی افتاده... نیازی نیست بهش دروغ بگی...

چرا نمی خواست قبول کند... دیگر ایستادن را جایز ندانستم... کسری یا مرا می خواست یا نمی خواست... این بار این او بود که برای به دست آوردن من باید تلاش می کرد...

****************

(تو هم درگیر من هستی تو این لحظه

تو هم بی من تو چشمات اشک می لرزه)

خواب به چشمانم نمی آمد... درد داشتم ...بدون کسری زندگی بر من حرام بود... من بدون او هیچ بودم...

(تو هم تو خلوتت دلتنگ من میشی

همین حست برام یه دنیا می ارزه)

مادر لیوان شیر را روی میز کنار تخت گذاشت و گفت :

- خب می شنوم... چرا این همه مدت همه چی رو پنهون کردی؟

زانوهایم را در آغوش می گیرم و چانه ی لرزانم را بر روی آن ها می گذارم... یعنی الان چه کار می کرد؟... دردی وجودم را پر کرد...

(تمومه لحظه هام جون میگره اگه برگردی تازه میشم با هوات

این شده رویای هر روزه من که باز قراره بشنوم صدات

بیا بیا

نذار که قلب عاشقم تو این قفس بمیره برگرد)

بی کسری سر کردن کاری محال بود ... محال...

-مامان؟... من بدون کسری نمی تونم...

-جانم... بگو دردت به جونم... چی شده؟ به خدا که وقتی گفت با تو چی کار کرده موندم... من کسری رو خوب میشناسم... بگو چی شده که زندگیتون به این جا رسیده؟

درد ذره ذره در جانم می نشست...باید همه چیز را می گفتم... تمام اشتباهاتم را...

romangram.com | @romangram_com