#عشق_تو_پس_کوچه_های_تعصب_پارت_282


مادر به سمت پذیرایی هدایتم کرد و روی مبل نشاندم...

-شانس آوردی بابات خواب بود... وقتی کسری زنگ زد گفت حالت بد شده نفهمیدم چه جوری خودمو رسوندم... مادر چرا مراقب خودت نیستی؟

نمی دانم چرا حس می کردم، نگاهش با کلامش فرق دارد... نگاهش روی صورتم در چرخش بود.. از نگاهش می توانستم همه چیز را بخوانم... اما مادرم زنی بود که همیشه می گفت" زن و شوهر دعوا کنند ابلهان باور کنند.."انگار که خودش را به آن راه زده بود... مادر همیشه می گفت حرمت ها نباید شکسته شود که اگر شکست دیگر هیچ کس برای دیگری ارزش قایل نخواهد شد...

بدون این که به چهره ی کسری نگاه کند گفت:

-کسری جان مادر اون دمپایی ها رو همین الان بندازشون دور ... این دومین بار با اونا می خوره زمین...

زیر لب گفتم:

- مامان...

-جانم...

-منو ببر خونه تون...

کسری که به سمت آشپزخانه رفته بود در جایش ایستاد و چشمان مادر کمی رنگ تعجب گرفت...

به زحمت ادامه دادم:

- مامان می خوام امشب بیام خونه ی شما...

چشمان نگرانش داشت دو دو می زد... می دانست که کتک خورده ام... مسلما صورتم نشان دهنده ی حال و روزم بود.. اما نمی خواست به روی دامادش بیاورد... باز هم سربسته جواب داد:

-باشه عزیزم... قدمت روی چشم... کسری مادر من امشب بارانا را با خودم می برم... این جوری بهتره...

کسری در سکوت نگاهی نادم و غمزده به من انداخت، اما من پلک بستم... نمی خواستم دوباره پشیمان شوم... نمی خواستم زود ببخشمش... داشتم می رفتم اما دلم آن جا کنارش می ماند... من بی قلب به خانه ی پدری ام باز می گشتم... دیگر توان ماندن در آن خانه را در خود نمی دیدم... باید کاری می کردم... خسته شده بودم... اول که شاهین آن حرف ها را زد از او به شدت متنفر شدم که چه طور زندگی ام را بهم ریخت... اما غافل بودم که مدت هاست زندگی من بهم ریخته و آشفته است... غافل بودم که عشقی که بین ما بود دارد آمیخته به نفرت و بی زاری می شود... غافل بودم که اگر این جور پیش برویم کسری را برای همیشه از دست می دهم... شاهین نمی دانم آن شب در چشمان من چه دیده بود که نتوانست سکوت کند...او فهمیده بود که من به شدت کم آورده ام...آری من فکر کرده بودم اگر نگذارم کسی مشکلات زندگی ام را بفهمد خانمی کرده ام... اما نمی دانستم گاهی مخفی کردن مشکلات دردی را دوا نمی کند... گاهی فکر و اندیشه ی بزرگترها می تواند کمک شایانی به زندگی جوان ترها کند... البته با خصوصیاتی که در پدر و مادرم می دیدم ، می دانستم عاقلانه رفتار خواهند کرد ... بنابراین همان لحظه تصمیم به رفتن کردم... کسری باید عاقل می شد... باید می فهمید که این زندگی نیست ... زندگی که به تازگی به جهنم تبدیل شده بود... جهنمی که هر دو در حال سوختن در آن بودیم...

بعد از دقایقی به سمت آشپزخانه رفت و بی کلام دمپایی ها را برداشت و در سطل زباله انداخت... مادر آب قندی که برایم درست کرده بود را به زور به خوردم داد و گفت:

- برای امشب چی میخوای برداری من برم از اتاقت بیارم...

هنوز کمی سرگیجه داشتم. اما به زحمت از جا برخاستم و گفتم:

- خودم میارم... مامان؟

- جونم...

بغض کردم و گفتم:

–می خوام چند روز بمونم...

مادر پلک بست و گفت:

- مشکلی نیست مادر...

به سمت اتاق رفتم ... نگاهم به سمت آینه کشیده شد... نیمی از صورتم کبود بود... متانت و نجابت مادرم را تحسین کردم که با دیدن حال و روزم سکوت کرده بود.. مشغول جمع کردن وسایلم شدم... لحظاتی بعد حس کردم کسی پشت سرم ایستاده... شناسایی اش کار سختی نبود... او را... نفس هایش را... عطر تنش را ... از سه فرسخی هم تشخیص می دادم...

خواست بغلم کند که خودم را کمی عقب کشیدم...

دست لرزانم را بالا بردم و گفتم:

romangram.com | @romangram_com