#عشق_تو_پس_کوچه_های_تعصب_پارت_281


چشم در چشم شدیم و گفتم:

-کسری داری اشتباه می کنی ... به خدا من خیلی دوستت دارم... اما این کارات... این رفتارها و بی اعتمادیات داره همه چی رو خراب می کنه...چی داری به سر خودت میاری؟

انگار نه انگار که حرف هایم را می شنید..

با لحنی زننده گفت:

-قبول داری که این دکتر رو می شناختی؟

باور کنید گوش هایش نمی شنید....

بازویم را از میان دستش بیرون کشیدم و عصبی گفتم:

- نه... به خدا نه... چرا داری اذیتم می کنی؟

همزمان کفش هایم را از پا کندم و به سمت آشپزخانه رفتم... دمپایی های ابری را پوشیدم... دلم می خواست یک استکان گل گاوزبان دم کنم... شاید که هر دو آرام می شدیم... شاید که این آشوب آرام می گرفت...

اما با حرفی که زد دیگر طاقتم را از کف دادم...

-اصلا همین مرتیکه که چشم تو چشمات دوخته بود نشسته زیر پات...

داد زدم:

- بس کن... تو رو خدا بس کن... دیوونه شدی... چی می خوای بشنوی که آرومت کنه... اگه آروم میشی آره خسته شدم... داری کاری می کنی که دیگه نخوامت... می خوام برم از این خونه...

سیلی که صورتم را داغ کرد مانع نشد که کوتاه بیایم... زده بودم به سیم آخر... ادامه حرف هایم با سیلی بعدی در دهانم خفه شد...

-خفه شو لعنتی ... خفه شو...

بی اختیار گامی به عقب گذاشتم... پشتم خالی بود و دست کسری که برای ضربه ای دیگر بالا رفت خود را به عقب کشیدم که دیگر همه چیز در ثانیه ای کوتاه اتفاق افتاد... تعادلم را از دست دادم و محکم با پشت سر به زمین خوردم... فقط صداهای اطرافم کش می آمد و اکو وار در گوشم می پیچید... چشمانم سیاهی رفت و دنیای اطرافم تیره و تار شد...

****************

کمی هوشیار شده بودم.... چهره ی نگران مادر اولین چیزی بود که مقابل چشمانم ظاهر شد و سپس کسری...

با آن که حال بدی داشتم اما دلم نمی خواست مادر به اختلاف بین ما پی ببرد ... اما نمی دانستم چهره داغان و کبودم زودتر راز دلم را فاش کرده است...

دوباره هق زدم:

-ما...ما..ن...

کسری با چهره ی آشفته و پریشان پشت سر مادر ایستاده بود...

هنوز گیج و منگ بودم ، اما اتفاق افتاده را به خوبی به خاطر می آوردم...

مادر با ناراحتی گفت:

- چند دفعه گفتم این دمپایی ها رو سرامیک نپوش... ببین چه بلایی سر خودت آوردی؟

دستم را گرفت و آرام از جا بلندم کرد...

انگار کسری هم شوک زده بود که لام تا کام حرفی نمی زد... شاید هم می ترسید حرفی بزند و من همه چیز را به مادر بگویم... نمی دانم چرا مادر آن جا بود؟... حتما کسری صدایش کرده بود...

romangram.com | @romangram_com