#عشق_تو_پس_کوچه_های_تعصب_پارت_280
اما انگار خدا هم امشب را سرناسازگاری گذاشته بود، چرا که وقتی عمو اسحاق پرسید:
- پسر جان پس چرا از همون اول نگفتی که درست و حسابی باهات اختلاط کنیم...
شاهین نمی دانم چرا رو به کسری کرد و با چشمکی ریز جواب داد:
- آخه می دونید همه کس دیدشون نسبت به روانشناسا خوب نیست... درست می گم کسری خان...
انگشتانم که میان دستان کسری قرار داشت به طرز عجیبی فشرده شد...
حال خودم هم دست کمی از کسری نداشت...
کم مانده بود همان جا از حال بروم...بغضی سخت گلویم را گرفته بود و نمی توانستم لب از لب باز کنم...
دیگر در ادامه آن قدر شاهین از طرف اطرافیان مورد خطاب قرار گرفت که تقریبا ما را از یاد برد... اما نمی دانست که ناخواسته چه آتشی به خرمن زندگی ما انداخت...
************
کلید را در قفل چرخاند و با حالی غیر قابل توصیف پا به خانه گذاشتیم...
تقریبا مرا به داخل هول داد...
چشمانش به خون نشسته بود و همین باعث ترس من می شد...
تقریبا داد زد و گفت:
- تو این مرتیکه رو از قبل می شناختی؟ آره؟
ناباورانه جواب دادم:
-اصلا معلوم هست چی داری می گی؟
زهر خندی زد و گفت:
- فکر کردی انقدر خرم که نفهمم از قبل همدیگه رو می شناختید... هه... روانشناس... فکر کردی من دیوونه م؟
واقعا دیوانه شده بود یا خودش را به دیوانگی زده بود...
تهمت هایش وجودم را به آتش کشید...چشمانم بی اختیار درشت تر می شد.. جلوتر آمد و بازویم را محکم گرفت و انگار که کشف بزرگی کرده باشد باصدایی که از خشم دو رگه شده بود گفت:
- آره... منه احمقو بگو ... نگو که اینم جزو اون کارای انسان دوستانه ی متینه؟
وای خدای من کسری واقعا عقلش را از دست داده بود... تعصبات کورکورانه اش باعث شده بود که به زمین و زمان شک کند...دیگر داشت صبرم لبریز می شد...خسته شده بودم از این همه تعصبات محض و بدبینی ها...
-کسری چرا این قدر آزارم می دی... دیگه داری خسته م می کنی...
بازویم را محکمتر فشرد و با لحنی پر غم گفت:
-راست می گی دیگه خسته شدی... می دونم ،پشیمونی رو خوب تو چشمات می بینم...
اگر می توانستم فریاد می زدم و می گفتم:
-آره دیگه عاشقت نیستم... دیگه دوستت ندارم... اما مگر می شد؟ من هنوز با تمام دیوانگی هایش دوستش داشتم شاید بیش از هر زمان دیگر...
romangram.com | @romangram_com