#عشق_تو_پس_کوچه_های_تعصب_پارت_279
نگاهش به کسری بود اما نمی دانم چرا حس می کردم این مرد از حرف هایش منظوری دارد...
باور کنید که حس می کردم یکی یکی علایم حیاتیم را از دست می دهم... نفسم به شمارش افتاده بود...
اما پدر اجازه سخن به کسری نداد و گفت:
- تو رو خدا تعارف رو کنار بذارید و راحت باشید...
دلم می خواست به روش خودم آرامش کنم.. هر دو به این آرامش در آن لحظات نیاز داشتیم...
دستی را که روی پایش مشت کرده بود از زیر میز گرفتم و آرام انگشت شصتم را نوازشگرانه روی آن کشیدم...
حرارات دستش به وضوح کمی پایین آمد و تپش قلبم بی اختیار آرام گرفت...
اما مگر شاهین بی خیال می شد... انگار سوژه ای غیر از ما نداشت و سکوت تمام مدتش را حالا این جا درست سر بزنگاه شکسته بود...
این بار رو به من و مستقیم پرسید:
- راستی خانم شما توی خونه حوصله تون سر نمی ره... آخه از پدرتون شنیدم که از اون خانم های خانه دارید؟
نمی دانم چرا شاهین از بین این همه آدم مرا مورد خطاب قرار داده بود برایم جای سوال داشت... کسری بی پروا بدون این که به من اجازه ی پاسخ دادن دهد خصمانه گفت:
- چرا وقتی نیازی نداره باید بره سرکار؟
شاهین لبخندی زد و به نرمی جواب داد:
-اوهوم... ممکنه حق باشما باشه... اما هیچ فکر کردید که کار بیرون از خونه می تونه چه اثرات خوبی تو روحیه ی ایشون بذاره؟
کسری که این بار معلوم بود حسابی از کوره در رفته است قاشقش را محکم طوری که صدا داد در بشقاب کوبید و گفت:
-مگه روحیه ی خانم بنده چه طوریه؟
شاهین بی هیچ واهمه ای نگاه نافذش را به چشمان من دوخت و گفت:
- چشمای ایشون پر از نگرانی و استرسه... که همه ی اینا از روحیه ی افسرده شون نشأت می گیره....
انگار که دنیا بر سرم کوبیده شد...
قادر به لب باز کردن نبودم...
قدرت هر گونه سخنی از من سلب شده بود... دختر بی سر و زبانی نبودم ... اما ترس از ناراحتی کسری مرا بیش از پیش محتاط کرده بود...
این بار شیدا به دادم رسید و با خنده گفت:
-اِ داداش؟... باز دکتر بازیت گل کرده؟
و دلاراجان طبق معمول همیشه پر از فیس و افاده گفت:
- آخه شاهین خان خودشون روانشناس هستن... خوب می تونن آدما رو از چشماشون شناسایی کنن...
کنایه ای که زد مستقیماً به من بود اما هیچ کدام از این ها مرا به اندازه ی حال بد کسری ناراحت نمی کرد... از کجا می دانستم که امروز در این مهمانی برادر شیدا روانشناس از آب در میاید... نیم رخ برافروخته ی کسری دل پر آشوب مرا بی قرار تر می کرد.....
خدایا می شود یک امشب همه چیز به خیر و خوشی بگذرد؟...
romangram.com | @romangram_com