#عشق_تو_پس_کوچه_های_تعصب_پارت_278
گپ و گفتگوی بین مان آن قدر شیرین بود که برای ساعتی کسری و رفتارش را فراموش کردم... جالب این جا بود که نگاهش را من فقط می توانستم بخوانم... اما همه چیز برای دیگران عادی بود...
با صدای مادر از جا بلند شدم تا میز شام را بچینیم... همزمان کسری هم بلند شد که بی اختیار ته دلم فرو ریخت... به کمکم آمد و همان طور که همراهیم می کرد زیر لب زمزمه کرد:
- چیز بهتری نبود بپوشی؟
چشمان گرد شده ام به سمتش چرخید و که ادامه داد:
- اصلا چه لزومی داشت این همه آرایش کنی؟
نفسم بند رفت... پس آن همه تیرهای زهرآگین که از سمت چشمانش به طرفم پرتاب شده بود بی دلیل نبود... زیر لب زمزمه کردم:
-کسری لباس من کجاش بده؟ اصلا آرایش من معلومه؟حالا خوبه خودت قبل از اومدن داشتی تعریف می کردی...
-پس این مرتیکه چرا داشت تو رو درسته قورت می داد...
چشمانم گرد تر شد و آرام طوری که فقط خودش بشنود گفتم:
- کسری کی رو می گی؟
-این برادر زن متین خان... این دفعه نگات کنه می دونم چی کارش کنم...
با نگرانی زمزمه کردم:
-کسری جان تو رو خدا آبرو ریزی نکن... شام بخوریم زودی میریم خونه...
عصبی تر شد و گفت:
- مرتیکه یه لحظه ازت چشم برنمی داره... تو هم هی لبخند نزن...
من لبخند زده بودم؟....جرأت حرف زدن نداشتم... اگر حرفی می زدم جری تر می شد و ممکن بود هر کاری انجام دهد... نگاهم به صورت خشمگینش نشست... به خدا که این مرد هزار برابر تغییر کرده بود...نگرانی و بدبینی با او چه کرده بود؟!
-باشه عزیزم...
حتی نمی توانستم بگویم داری اشتباه می کنی...
***************
سعی کردم آخرین نفری باشم که سرمیز شام حاضر می شوم...
از شانس من کسری درست مقابل شاهین نشسته بود و من بالاجبار در کنارش جای گرفتم...شاید هم کسری از قصد آن جا نشسته بود... تا حرکات او را زیر نظر بگیرد...
قلبم بی اختیار پر تپش شده بود و خدا می دانست در درونم چه غوغایی برپاست...
با لحن کسری که آرام زیر لب زمزمه کرد حال خرابم بدتر شد...
-زود شامتو بخور بریم...
و مقداری جوجه داخل بشقابم گذاشت... آن قدر بی منطقی را از جانب او باور نداشتم... انگار که شخص دیگری کنارم نشسته بود... واقعا که کارهایش روی اعصابم بود...
اما حرفی که شاهین از آن سوی میز زد چاشنی عصبانیت کسری را آتش زد...
–آقا کسری چرا انقدر خساست به خرج می دی؟یه کم بیشتر واسه خانمت غذا بکش...
romangram.com | @romangram_com