#عشق_تو_پس_کوچه_های_تعصب_پارت_277
به زور لب زدم:
-ما...ما...ن...
-جانم...
هق زدم...مادر با چشمانی سرخ و ملتهب به من می نگریست.... انگار همه چیز مقابل دیدگانم هم چون پرده ی سینما ظاهر شد و من به یاد آوردم چرا و چه طور سر از آن جا در آورده ام...
*****
مهمانان یکی یکی سر می رسیدند... جمع زیاد غریبه نبود و تنها خانواده ی تازه واردی که می توان گفت برای دومین بار ملاقاتشان می کردیم خانواده ی شیدا بود... پدر و مادرش و برادری بزرگتر به نام شاهین...
و این دقیقا از بخت و اقبال خوش من بود...
شال سرخ رنگ روی سرم را کمی جلو کشیدم... نگاه شاهین سرد و نافذ بود و عجیب خاص...
جمع زنانه از مردانه جدا بود و باعث می شد نفسی به راحتی بکشم... شیدا کنارم نشسته بود و نگاه مهر آمیزش به سمت متین بود و متین چه مردانه و با آرامش جواب نگاه هایش را می داد... سنگینی نگاهی را روی خودم حس می کردم ... سر بلند کردم و با چشمان به خون نشسته ی کسری مواجه شدم... فک منقبضش نشان از خشم درونی اش می داد...
نا محسوس همه چیز را چک کردم... ظاهرم ایرادی نداشت... پس چرا کسری انقدر عصبانی بود؟
همه مشغول گپ و گفتگو بودند...
کلافه از فضای مهمانی و نگاه های کسری به آشپزخانه پناه بردم...
مادر همراه زن عمو مشغول بود و با دیدن من گفت:
- مامان جان برو مهمونا رو تنها نذار... همه کارها رو کردم..
گونه هایم سرخ بود و ملتهب... خدایا چه کار می کردم؟!... رو به مادر گفتم:
-مامان هر کاری داری بگو من انجام می دم... شما برو پیش مهمونا...
این بار زن عمو گفت:
- عزیزم زشته به خدا ... عروس جوون همراهشونه ... ما بریم چی بگیم... برو دو کلوم حرف بزن باهاشون...
همزمان دلارا جان با مادر شیدا وارد آشپزخانه شدند ... دلارا جان طبق عادت پشت چشمی نازک کرد و با کنایه گفت:
- بارانا خاله ، بهتر نیست مهموناتو تنها نذاری؟
مادر چشم غره ای به من رفت و گفت:
- داشت می اومد ...
مجبور به ترک آشپزخانه شدم... اما همزمان دو نگاه روی صورتم نشست... کسری و شاهین...
دردی در شکمم نشست و دل و روده ام پیچ خورد... نگاه یکی پر از خشم و دیگری خاص و گیرا بود... دلم نمی خواست مهمانی که مادرم انقدر برایش زحمت کشیده است را خراب کنم به همین دلیل بی توجه به قیافه ی کسری به سمت شیدا و مانیا رفتم و برای این که از نگاه های پر حرف کسری مصون بمانم پشت به او نشستم... طوری که دیگر چشمم به مردان نمی افتاد...
شیدا لبخندی زد و گفت:
- تعریف شما و همسرتون رو خیلی شنیدم...
نمی دانستم دلاراجان و متین راجع به من چه گفته بودند اما مسلما اتفاقات بین ما از شیدا پنهان مانده بود... و او مطمئنا نمی دانست که دختری که قبلا از سر سفره ی عقد متین بلند شده است منم... وگرنه به همین راحتی کنارم نمی نشست و با مهربانی لبخند نمی زد...
romangram.com | @romangram_com