#عشق_تو_پس_کوچه_های_تعصب_پارت_276


-نوش جونت... چیزی می خوای بیارم بخوری...

-نه عزیزم یه کم دراز می کشم... بعد پا می شم می رم حموم... فقط...

–فقط چی؟

- بیا کنارم دراز بکش...

لبخندی به رویش پاشیدم و گفتم:

- چشم...

با این که می ترسیدم اتوی پیراهنم خراب شود کنارش دراز کشیدم که با شیطنت گفت:

- نمی خوای پیرهنتو در بیاری ... اتوش خراب می شه ها...

باخنده جواب دادم:

- یعنی الان شما نگران اتوی پیرهنمی؟

-شیطونی نکن... بیا دیگه...

دراز کشیدن کنارش مصادف شد با بوسه های گرم و دلپذیرش... گونه ام را چندین بار محکم بوسه زد و گفت:

- هنوز از اون روز تا حالا اینجام درد می کنه...

و با دست قفسه ی سینه اش را نشان داد..

تا دو روز زیر چشمم به زردی می زد و همین باعث عذاب وجدانش شده بود...

-تو رو جون من کاری نکن که دستم روت بلند بشه... دارم میمیرم...

نفس در سینه ام حبس شد... حق را به خودش داده بود؟!... لب باز کردم تا چیزی بگویم اما حرف های دکتر در گوشم پیچید" یه مدت باهاش مدارا کن... سعی کن کمتر شکش رو تحریک کنی... عصبانیش نکن... آتو دستش نده"

به خاطر مهمانی شب دم نزدم و سکوت کردم ... نمی خواستم با دلخوری به مهمانی برویم و بهانه دستش بدهم...

اما نمی دانستم کسری هم چون منبع باروتی ست که هر آن ممکن است به نقطه ی انفجار برسد...

************

با صدایی که حس می کردم از دوردست ها به گوش می رسید هوشیار شدم...

صدای نگران کسری بود؟!

-بارانا عزیزم... بارانا جان... تو رو خدا چشماتو وا کن...

سیلی نرمی چپ و راست گونه ام نشست...

-مامان جان بارانا؟... عزیزم...

پلک های سنگینم را کمی از هم فاصله دادم...

لبم خشک بود و سرم به شدت گیج می رفت.. قادر به حرکت نبودم... من آن جا چه می کردم؟... وسط آشپزخانه ی خودمان... نقش زمین بودم..مگر نه این که باید در مهمانی مادر باشیم؟ خواستم تکان بخورم که پشت سرم تیر کشیدو تهوع بدی به من دست داد... درد زیر پوستم دوید و نفسم را بند آورد.

romangram.com | @romangram_com