#عشق_تو_پس_کوچه_های_تعصب_پارت_275


افکارم به یک ماه گذشته برگشت ...

***********

مهمانی پاگشای متین بود... مادر کلی تدارک دیده بود و تعدادی مهمان دعوت کرده بود...

شیدا دختر بسیار مهربان و زیبایی بود ... به متین حق می دادم که این گونه دلداده این دختر شود... آن قدر ملوس و ظریف بود که هر کس را به راحتی می توانست عاشق خود کند... در دل خدا را شاکر بودم که متین به آن چه لیاقتش را داشت رسیده بود...

پیراهن مناسبی پوشیدم و موهایم را جمع کردم... آرایش ملایمی کردم ...

دلم نمی خواست باز باعث ناراحتی کسری شوم... این روزها عجیب حساس و سختگیر شده بود...

بعد ازدعوای چند وقت پیش، مخفیانه با دکتر روانشناسی مشورت کردم ... دکتر با شنیدن حرف هایم گفت که نباید زیاد حساسش کنم و باید مراقب رفتار و کارهایم باشم ... این که نمی توانستم کسری را قانع کنم تا برای مشاوره به دکتر رود کار را سخت تر می کرد... دلم می خواست به کسی بگویم اما با عکس العملی که نشان داده بود می ترسیدم... کاش می شد عمو اسحاق با او حرف می زد... اما می ترسیدم که باز ناراحت شود ... با دکتر مشورت کردم که گفت فعلا دست نگه دارم و آسه آسه پیش روم... اما نگاه های عصبی اش کلافه ام می کرد.. با خودم بود پا به این مهمانی نمی گذاشتم ، اما واقعا نمی شد اگه نمی رفتم دلارا جان چه فکرهایی می کرد... حالا که آن دو نامزد شده بودند باید برای یک بار هم که می شد در جمع شان حضور پیدا می کردم ...

اما رفتارهای کسری روز به روز مرا دیوانه تر می کرد... دیگر چیزی نبود که به آن گیر بدهد ... فقط مانده بود بگوید چرا گربه ی همسایه پشت پنجره ی ما میو میو می کند..

کسری که از سر کار رسید با لحنی که این روزها بیشتر مواقع به کار می برد پرسید:

- چیه خوشگل کردی؟ خبریه؟

-کسری یادت رفت؟

-چی رو؟

-مگه قرار نیست بریم خونه ی مامانینا... پاگشای متینه...

قیافه ی درهمش نشان از نارضایتی اش می داد... بی حوصله گفت:

- اَه چه قدر مهمونی... خسته نشدین از این مهمون بازیا؟

رفتارش روز به روز بدتر می شد... دلش حتی نمی خواست خانه ی پدر و مادر خودش برود... اگر اجازه می دادی به برادران خودش هم شک می کرد... نمی دانم چرا هر روز بدتر از روز قبل می شد...

به سمت اتاق خواب رفت و با کلافگی گفت:

- حالا نمیشه ما نریم؟

با حرص نفسم را بیرون دادم و گفتم:

- کسری؟!

-باشه بابا ... می ریم... این گردن ما از مو هم نازکتره...

به سمت آشپزخانه رفتم و استکان کوچکی برداشتم و چای خوشرنگی ریختم و به همراه ظرف نقل داخل سینی گذاشتم و به اتاق رفتم...

لبه ی تخت نشسته و مشغول باز کردن بندهای چرمی پاهایش بود..

سینی را روی پاتختی گذاشتم و گفتم:

- خودت که دلاراجونو می شناسی ...اگه نریم ممکنه بهش بربخوره...

بی حرف استکان را برداشت و جرعه ای نوشید...

-هوم خستگیم در رفت...

romangram.com | @romangram_com