#عشق_تو_پس_کوچه_های_تعصب_پارت_274
- اگه نبخشیم بازم دستمو داغ می کنم...
هراسان تخت سینه اش زدم و اولین قطره اشک سرازیر شد و میان گل ها ی رز افتاد......
غمزده گفتم:
-این جوری بیشتر آزارم می دی... کسری تو رو خدا... چرا این جوری شدی؟
عصبی پوفی کرد و گفت:
-دست خودم نیست...ببخشید...
-مگه من چی بهت گفتم دیشب؟
-فکر می کنی دیوونه شدم؟
-کسری چرا همه چی رو برعکس تحویل من می دی؟ بهت گفتم باید بریم پیش روانشناس... اگه بیشتر از این پیش بری ممکنه بدتر بشی... اینا همش علایمه شکه... تو بدبین و شکاک شدی...
سرش پایین بود گفت:
- من فقط می دونم که خیلی دوست دارم و نمی تونم بی خیال این همه دوست داشتنت بشم...
و بدون این که بگذارد ادامه ی حرفم را بزنم مرا به سمت بیرون از آشپزخانه هدایت کرد....
******************
متین نگاهی به قیافه ی درهم و آشفته ام کرد و گفت:
- فکر می کنی با جدایی کارا درست میشه؟ پس اون همه عشق...
چانه ام لرزید... کاسه ی چشمانم پر شد و گونه هایم خیس...
به تاج تختم تکیه دادم و آهی از روی غم کشیدم...
شاید در باور هیچ کس نمی گنجید که روزی رابطه ی من و کسری به جایی برسد که فقط جدایی درمانش باشد... دلتنگش بودم... برای ذره ذره ی وجودش دلتنگ بودم... گاهی اوقات آن قدر هوسش می کردم که همچون زنان باردار دلم می خواست این جا می بود تا عطر جانش را به مشام می کشیدم...
اما درست یک ماه بود که ندیده بودمش و حالا متین این جا نشسته بود و حق را به او می داد...
-فکر نمی کنی یک ماه برای دوریتون کافی باشه؟
سرم را تکان دادم و گفتم:
- نه متین ... دیگه نمیشه...
–چرا؟ کسری می خواد بهش اجازه بدی دوباره ببینتت...چرا قبول نمی کنی؟
لب هایم را جمع کردم ...
- نمی تونم...
واقعیتش می ترسیدم... می ترسیدم که طاقت نیاورم و دوباره مرغ دلم به سویش پرواز کند... منه احمق هنوز دیوانه وار عاشقش بودم...دلم آشوب شد... از این که دوباره ببینمش فکر و ذهنم به هم می ریخت... در مقابل دیدگان متحیر متین به سمت دستشویی دویدم و دوباره و دوباره عق زدم...
کار این روزهایم بود، تا به کسری فکر می کردم آن قدر حالم پریشان می شد که دل و جانم به هم می ریخت... درد دوری از کسری داشت مرا می کشت... اما باید طاقت می آوردم...
romangram.com | @romangram_com