#عشق_تو_پس_کوچه_های_تعصب_پارت_273
-دارم دیوونه می شم... اون کثافت آشغال از زندون آزاد شده ... اون وقت تو راحت رفتی بیرون واسه ی خودت خرید... به گوشیت هم که جواب نمی دادی... دیوونه شدم ... می فهمی؟
ناباورانه نگاهش کردم... چرا به من نگفته بود؟... چرا من، نیما را به همین راحتی فراموش کرده بودم؟
درد بدی در سرم حس کردم:
- چه... چرا بهم نگفتی؟
نیشخندی زد و گفت:
-انقدر خوش بودی که نمی خواستم دوباره به هم بریزمت... اما امروز پاک داغونم کردی...
-کسری اون لعنتی دیگه نمی تونه به ما آسیبی بزنه... در ضمن هر موردی باشه دیگه پنهون کاری نمی کنم بهت می گم... کسری این جوری نکن... به خدا من فراموشش کرده بودم... چرا بهم نگفتی ؟ چرا انقدر نگرانی کشیدی؟
دستش را میان موهایم کشید و گفت:
- ببخشید... نمی دونی چه قدر حالم بده...
به سرعت از جایم بلند شدم تا گل گاوزبانی دم کنم تا کمی آرامش بگیرد ...
اما نمی دانستم تازه این ماجرا شروع شده ...
***********
اثرات مخرب و هولناکی که نیما بر زندگی ما گذاشت بیشتر از حضور خودش بود...
از آن روز به بعد کسری به طرز عجیبی نگران بود... بارها به خانه زنگ می زد تا از حال و روزم خبردار شود و منه غافل نفهمیدم که روز به روز این نگرانی ها باعث تغییر رفتارش می گردد...
کم کم نگرانی ها جای خود را به شک و تردید می داد و همین بیشتر کسری را به هم می ریخت...
دایم مرا چک می کرد و روزی صدها بار می پرسید" کسی بهت زنگ نزده؟"..."کسی مزاحمت نشده؟" اگر به خانه زنگ می زد و گوشی مشغول بود پس از آن که به خانه می آمد کلی داد و بی داد می کرد که با چه کسی حرف می زدم و چه می گفتم... زمانی به خودم آمدم که دیگر رفتارهایش غیر قابل کنترل و آزاردهنده شده بود...
*************
(کسری)
صدایی هایی مبهم حجم سرم را پر می کرد و درست انگار کسی در نزدیکی ام آرام چیزی را زمزمه می کرد... آن اوایل این حس کم بود و رفته رفته بیشتر شد ...
تا مرز دیوانگی فاصله ای نداشتم ... به زمین و زمان مشکوک بودم و هر لحظه و هر زمان منتظر شنیدن خبری ناگوار بودم...
گاهی اوقات آن قدر دلم آشوب میشد و طاقت نمی آوردم و به بارانا زنگ می زدم...شاید در عرض یک ساعت چندین بار تماس می گرفتم... بی اعتماد بودم و مشکوک... هر چه بیشتر حرف می زدیم من بیشتر با خودم درگیر می شدم...
کلافه از کار دیروزم وارد گل فروشی شدم و دسته گل زیبایی سفارش دادم... می دانستم جای سیلی که بر گونه اش نواخته بودم را هیچ گونه نمی توانم پاک کنم، اما خب دلم می خواست عذر خواهی کنم و از دلش دربیاورم... به خدا که این نگرانی ها داشت مرا از پا در می آورد... دایم سایه ی نیما را روی زندگی مان احساس می کردم و نمی توانستم قبول کنم که او دیگر بی خیال بارانا شده است.. هنوز نگاه عاشقش را در دادگاه فراموش نمی کنم... گاهی اوقات این فقط فکر نیما نبود که آزارم می داد... متین و مردان دیگر هم فکر و خیالم را پر می کنند و به زمین و زمان مشکوکم... زندگی برایم سخت شده ... دیگر احساس آرامش و امنیت ندارم...
***********
در حال شستن ظرف ها بودم که دستی دور شکمم قفل شد و دسته گلی زیبا مقابل چشمانم ظاهر شد... آن قدر پر بودم از افکار ضد و نقیض که زیبایی گل ها مثل همیشه حالم را تغییر نداد......
هرم نفس هایش روی گردنم باعث شد به عقب برگردم ... چشمان شرمنده اش باز کار خودش را کرد... می دانستم دست خودش نیست...
و همین دانستن باعث شد دیشب آن سیلی را نوش جان کنم... بی اختیار بغض کردم و اشک در چشمانم پر شد...
بوسه ای نرم درست به همان جایی که سیلی اش جا خوش کرده بود نواخت و گفت:
romangram.com | @romangram_com