#عشق_تو_پس_کوچه_های_تعصب_پارت_272


دلم می خواست از خانه بیرون بروم و هوایی بخورم...

خرید باعث شد حال و روز بهتری پیدا کنم و سرحال شوم...

کلید را درقفل انداختم و درب را باز کردم...

پذیرایی تاریک روشن بود ...

به همراه کیسه های خرید وارد خانه شدم ....

هنوز دستم به سمت کلید برق نرفته بود که با دیدن شخص رو به رویم جیغی از سر ترس کشیدم...

****************

دست لرزانم که روی کلید نشست، با دیدن کسری نفسی به آسودگی کشیدم و گفتم:

- ترسوندیم عزیزم... چرا چراغا رو روشن نکردی؟کسر...

مچ دستم میان پنجه های قوی اش اسیر شد و با چشمان به خون نشسته و دندان های کلید شده پرسید:

-تا حالا کجا بودی؟

متعجب نگاهش کردم و گفتم:

- عزیزم رفته بودم خرید...

فشار انگشتانش بیشتر شد و گفت:

- اونم امروز؟

با چشمانی گرد شده گفتم:

-یعنی چی ؟ مگه امروز فردا داره؟ کسری؟ آی.. آی دردم گرفت...

درد تمام مچم را فرا گرفته بود و بی تابم می کرد... با حرص مچم را رها کرد و داد زد:

- چرا به اون گوشی لعنتی جواب نمی دادی؟

متعجب از رفتار و حرکاتش گفتم:

- تلفنم زنگ نخورده...

دست در کیفم انداختم و گوشی را بیرون کشیدم ... اما با دیدن گوشی خاموش آه از نهادم برخاست...

لب به دندان گزیدم و گفتم:

- معذرت می خوام... به خدا حواسم نبود شارژش کمه...

با گفتن "واقعا که "عصبی به سمت نزدیک ترین مبل رفت و نشست... به سمتش رفتم و کنارش نشستم... سرش را میان دستانش گرفته بود و موهایش را چنگ می زد...

-کسری عزیزم چی شده؟

سرش را بلند کرد و با صدایی که از حد معمول بلندتر بود جواب داد:

romangram.com | @romangram_com