#عشق_تو_پس_کوچه_های_تعصب_پارت_271


سرش را بلند کرد و نگاه نگرانش را به من دوخت...

خدایا چرا نمی فهمیدم دلیل این همه نگرانی از کجاست؟

وقتی در خانه بود کمتر از پاهای مصنوعی استفاده می کرد تا بیشترین استراحت را به آن ها دهد...

مقابل ویلچرش زانو زدم و گفتم:

- عزیزم چیزی شده؟

سرش را تکان داد و گفت:

- نه تو نگران نباش ...

با دلخوری نگاهم را به چشمان پر تشویشش انداختم و گفتم:

- چرا به من نمی گی چی شده؟ دو روزه پکری... دو روزه به زور با من یه کلام حرف می زنی... تو رو خدا بگو چی شده؟

دستم را گرفت و بوسه ای بر پشت آن زد و گفت:

- هیچی نیست مربوط به کارمه... درست می شه...

دست روی چرخ های ویلچر گذاشت و از آشپزخانه خارج شد...

چرا نمی گفت چه شده؟ می دانستم نمی خواهد مرا هم نگران کند اما این را نمی دانست که این گونه بیشتر نگران می شوم؟!

کلافه پوفی کردم و به سمت آشپزخانه بازگشتم...

در این دو ماه آن قدر همه چیز خوب پیش رفته بود که عقلم به جایی قد نمی داد...

متین هم نامزد کرده بود...

با کسری قرار گذاشته بودیم که یک روز برای شام دعوتشان کنیم..

اما رفتارهای اخیر کسری آن قدر نگرانم کرده بود که نمی توانستم برای مهمانی گرفتن خود را آماده کنم...

**********

تمام تنم خیس عرق شده بود ...

هوا سرد بود و سوز بدی داشت و رو به تاریکی می رفت...

اما به خاطر حمل خریدها تنم به عرق نشسته بود...

کیسه های خرید را پشت در گذاشتم و کلید درب حیاط را از کیفم بیرون کشیدم و در را باز کردم...

کیسه های مرغ و گوشت و میوه را یکی یکی داخل حیاط گذاشتم و در را پشت سرم بستم...

تا آمدن کسری ساعتی مانده بود و با خیال راحت کیسه ها را برداشتم و از حیاط گذاشتم و وارد راهرو شدم...

همیشه کسی برای خرید به کمکم می آمد... اما امروز آن قدر حوصله ام سر رفته بود که دلم هوس خرید کرد..

می دانستم اگر به کسری خبر دهم مثل همیشه جوابش منفی است و می خواهد خرید را به گردن برادرهایش بیاندازد...

romangram.com | @romangram_com