#عشق_تو_پس_کوچه_های_تعصب_پارت_270


-خوشبوی من...

آرام برگشتم و نگاهم را در نگاه براقش گره زدم...

-کسری ؟

-جونم؟

-من خیلی دوستت دارم...

با شیطنت جواب داد:

-باید نشونم بدی!

-باز بی جنبه شدی؟

لبخندی زد و خیره به چشمانم ،انگار که افکار مرا می خواند گفت:

-می دونی امشب خیالم از متین راحت شد... همش یه عذاب وجدان نسبت بهش داشتم... آخه من کشوندمش تو اون بازی... اما از این که عشق زندگیش رو پیدا کرده خیلی خوشحالم...

لبم را به دندان گرفتم و با تردید پرسیدم:

-داشتین به هم چی میگفتین؟

با انگشت اشاره اش به نوک بینی ام زد و گفت:

-ای فنچ فضول؟

لب برچیدم که گفت:

-همون حرفای تو رو می زد... تو رو خواهر خودش می دونست و می گفت چه خوب که تو اون شب عاقلانه برخورد کردی و از سر اون سفره پاشدی... می گفت عشق یه طرفه هیچ وقت براش ارزش نداشته و وقتی می بینه که تو چه جوری منو دوست داری خوشحال می شه که اون شب تو عاقلانه رفتار کردی... عشق و رفتار تو رو تحسین می کنه و می گفت قدرتو رو بدونم... می گفت با یه خانم دکتری آشنا شده که به تازگی به بیمارستاشون منتقل شده... خیلی راضی بود و می گفت تازه دوست داشتن دو نفره رو داره می چشه... دوباره تکرار کرد تو ماجرای نیما باز هم به نظر اون تو عاقلانه رفتار کردی و نذاشتی من تو دردسر بیافتم... آخرشم گفت، از این به بعد مثل یه بردار بزرگتر برای هر دومونه...

من و کسری خیلی خوش شانس بودیم که برادری و حمایت متین را از دست نداده بودیم...

سرم را روی سینه اش گذاشتم و گفتم:

-خیلی دوست دارم ...

–منم همین طور عزیزم...

*****************

دو روز بود که کسری ،کسرای همیشگی نبود ...بی قرار بود و کلافه...

کم حرف شده بود و در زمان هایی که مشغول به کارم می شدم او را خیره به جایی نامعلوم می دیدم و این نشان دهنده ی ذهن درگیرش بود...

دلم می خواست علت این همه تشویش و آشفتگی را بدانم...

روزها به خوبی گذشته بود و همه چیز بین ما به خوبی پیش می رفت و دیدن حال و روز کسری به آن صورت مرا بیش از پیش نگران می کرد...

بعد از شام تشکری زیر لب کرد و خواست از آشپزخانه خارج شود که طاقت نیاوردم و گفتم :

- کسری جان؟

romangram.com | @romangram_com