#عشق_تو_پس_کوچه_های_تعصب_پارت_269
- به نظر ما تو اون شب بهترین کارو کردی و گرنه یه عمر داداشم بدبخت می شد...
واقعا چه روشنفکر و مهربان بودند این خانواده... آن شب به هیچکدامشان فکر نکرده بودم... به آبرویی که ممکن بود بین فامیل و دوستانشان از بین برود... و حالا این مهربانی ها را باور نداشتم ...
لبخند پدر متین آرامش بخش بود و نشان می داد دوباره مرا به جمع خانواده ی شان پذیرفته اند... البته حرف های عمو اسحاق هم کم بی تاثیر نبود ...کسی که آن شب بعد از فرار من از سر سفره ی عقد آرامش را به جمع برگردانده بود،عمو اسحاق دانا و مهربانم بود... بعد ها از زبان مادرم شنیده بودم که چه قدر آن شب با حرف هایش جو موجود را آرام کرده و کاری کرده بود که همه تا حدودی حق را به من داده بودند...
پس از دیدن همه کنار پدرم نشستم... دست های گرم و حمایتگرش که روی شانه ام نشست به سمتش برگشتم و بوسه ای نرم به گونه اش نواختم... پدر شانه ام را نوازش کرد و آرام پرسید:
- خوبی عزیز بابا؟ انگار خوش می گذره که حواست دیگه به ما نیست؟
با دلخوری گفتم:
- بابا جون من که دیروز اون جا بودم...
لبخندی زد و گفت:
-هنوزم باورم نشده از اون خونه رفتی...
با صدای دلارا جان حواسمان به سمت جمع کشیده شد...
-خب ...
سکوت شد و دلارا خانم با لبخند ی زیبا که نشان از خوشحالی درونش داشت ادامه داد:
-راستش بی مقدمه می گم... هفته ی آینده نامزدی دکترمه...
حالا حتی من هم به وجود این آقای دکتر افتخار می کردم ... حالا باور می کردم که واقعا مادرش با چه احساسی به این پسر عشق می ورزد...
همه شروع به دست زدن کردند و متین حسابی سرخ شد...
زن عمو زیبا آن میان رو به دلارا خانم کرد و گفت:
- حالابه سلامتی کی هست این عروس خانم؟
دلارا خانم به عادت همیشه گردنش را کش و قوسی داد و با ناز گفت:
- والا آقای دکتر خودش معرفیشون کرده ... یکی از همکاراشه...
همه تبریک ها به سمت متین سرازیر شد و متین هم با شرم و حیای ذاتی پاسخ می داد...
اما من واقعا خوشحال بودم که او یار خود را پیدا کرده است..
دقایقی بعد همه مشغول به صحبت بودند و راجع به نامزدی هفته ی بعد برنامه ریزی می کردند...
در این بین متین و کسری با هم از جا بلند شدند... هر دو به راهنمایی کسری به سمت تراس خانه ی عمو رفتند ... خیلی دوست داشتم بفهمم چه می گفتند...
با صدای کسری به خودم آمدم...
بوسه های که بر سر وگردنم می نشاند، بی نهایت گرم و لذت بخش بود...
دستم را کشید و به سمت تخت برد... لبه ی آن نشستیم و سرم را بر شانه اش گذاشتم...
بوسه ای بر موهایم زد و زمزمه کرد:
romangram.com | @romangram_com