#عشق_تو_پس_کوچه_های_تعصب_پارت_268


سرش را پایین آورد و این بار از زاویه ای کج نگاهم کرد و گفت:

- خب حالا بگو...

-من... من می دونم کارم اشتباه بود... یادته... اون موقع ها یه پسرعمو داشتم که همیشه پشتم بود مثل داداشم بود؟

لبش کش آمد...

-خب از موقعی که شوهرم شد ، یه برادر کم آوردم تو زندگیم... خب... من واقعا به متین مثل یه برادر نگاه می کنم... می تونی اجازه بدی اون جای برادرم باشه؟

************

هر کاری می کردم نمی توانستم زیپ لباسم را پایین بکشم...

همزمان با تقلایم دستی گرم روی انگشتانم نشست و زیپ را به نرمی پایین کشید...

چانه اش روی شانه ام نشست و آرام زمزمه کرد:

- عشقم...

به سمتش چرخیدم و در آغوشش فرو رفتم و مثل خودش آرام لب زدم:

- ممنون عزیزم...

ممنون بودم به خاطر رفتار مردانه و عاقلانه اش با متین...

چه قدر آن لحظه دوست داشتم دست دادنش را.... یعنی برای حرفایت ارزش قایلم..... یعنی قبول کردم این خواهر و برادری را....

و نگاه متین و آغوش گرم و برادرانه اش برای کسری خیالم را آسوده ساخت..

امشب تمام حرکاتش ذره ذره آرامش را به جانم ریخته بود و این برای من، بعد از آن همه تنش و تشویش ،همچون مسکنی آرام بخش ، لذتی شیرین داشت...

و عجیب تر از همه رو دررویی من با خانواده متین بعد از آن ماجرا بود....

عمو اسحاق این خانواده را خوب می شناخت .. واقعا این خانواده در حسن رفتار بی نظیر بودند و اصالت و فرهنگ ریشه در وجود تک تک شان داشت..

با خجالت و شرمندگی در آغوش دلارا جان فرو رفتم... با عذر خواهی من گونه ام را بوسید و با افسوس گفت:

- چه کنم که قسمت دکتر من نبودی...

شرمنده نگاهش کردم... لبخندی زد و نشست...

مانیا با همان هیجان گذشته مرا در آغوش کشیده و زیر گوشم زمزمه کرد:

- ای کلک آخر این کسری خانو به راه آوردی...

لبخندی زده و گفتم :

- منو بخشیدی؟

من به همه ی آن ها یک معذرت خواهی مدیون بودم...

چشمکی زد و آرام جواب داد:

romangram.com | @romangram_com