#عشق_تو_پس_کوچه_های_تعصب_پارت_267
-چشماتو اون جوری نکن وگرنه مجبورم همه شو قبل رفتن نشونت بدم...
کفری پا بر زمین کوبیدم و گفتم:
-بدجنس...
دست هایش را به نشانه ی تسلیم بالا برد و با خنده گفت:
- حالا کی بی جنبه ست؟
وای امان از ساعتی که سرحال بود و روی دور شوخی می افتاد مگر دیگر میشد حریف زبانش شد...
نفسم را محکم بیرون دادم و گفتم:
- الان مامانت میگه اینا کجا موندن...
-بذار زیبا خانم رو ببینم می گم که عروسش چه حرفایی پشت سرش می زنه...
معلوم بود حسابی کیفش کوک بود و تا اشک مرا در نمی آورد بی خیال نمی شد... نق زنان گفتم:
- کسری تو رو جون من ...
به سمتم آمد و دستهایش را دور شکمم حلقه کرد و گفت :
-یه چیزی می خوای بهم بگی آره؟
چه قدر خوب که حالم را می فهمید..
مهمانی خانه ی عمو یحیی را خیلی دوست داشتم... اما آمدن خانواده ی ایزد پناه را کجای دلم می گذاشتم...
لب برچیدم و گفتم:
-کسری؟
- جانم!
-اومم.... راستش... راستش خونواده ی متین هم امشب دعوتن...
نفس گرمش کنار گوشم خورد و پوفی کرد:
-انگار عمو اسحاق بی خیال این خونواده نمی خواد بشه...
در آغوشش چرخیدم و گفتم:
- کسری یه چیزی بگم عصبانی نمی شی؟
دست زیر چانه ام برد... مقاومت کردم و گفتم:
- نمی خوام...
- چی نمی خوای؟
-خب خجالت می کشم از نگاه کردن به چشمات...
romangram.com | @romangram_com