#عشق_تو_پس_کوچه_های_تعصب_پارت_266
انگار که تمام حس های خوب و شیرین وجودم را پر کرده بود...
چه قدر خوب بود که همه چیز به خیر و خوشی گذشته بود ...
یک هفته از حبس نیما می گذشت و من و کسری بعد از آن همه تنش، تازه نفسی به آسودگی کشیدیم و آرامش و امنیت به خانه ی مان بازگشت...
پیراهن زیبایی که به تازگی کسری بعد از آن ماجرا برایم خریده بود را به تن کردم و مقابل آینه نشستم... موهای مواجم را شانه می زدم که عطر وجودش را حس کردم...
ایستاده در آستانه ی در نگاهم می کرد...
نگاهم را در آینه به نگاهش دوختم و در دل قربان صدقه اش رفتم...
به آرامی به سمتم آمد...
هرگاه پاها را می پوشید، راه رفتنش پر بود از آرامش و وقار...
آن اوایل باید همزمان از چوب دستی برای حفظ تعادلش استفاده می کرد، اما الان خیلی بهتر از پس راه رفتن برمی آمد و هر کس که نمی دانست، نمی فهمید پاهای این مرد جوان از آن خودش نیست...
پشت سرم ایستاد و بوسه ای بر موهایم زد و گفت:
- می دونی که عاشق این موج های توی موهاتم...
موهایم را روی شانه ریختم و از جایم برخاستم و همان طور که رو به رویش می ایستادم ، گفتم:
- آقاهه خیلی خوش تیپ شدیا...
ریشش را تازه زده بود و پوستش برق می زد...
بوی تنش مدهوشم می کرد... نمی دانید اگر بگویم دلم هوس داشت در آغوشش فرو روم و سر بر سینه اش بگذارم...
انگار حرف نگاهم را خواند که به یک باره مرا به آغوشش کشید و دست هایش را دور شانه هایم قفل کرد...
حالا مرد من ایستاده بود... به خدا که حسرت همین لحظه را داشتم...
دقایقی از خلسه ای که در آن فرو رفته بودیم لذت بردیم که کسری گفت:
- خانم خانما داره دیر میشه...
-هوم... داشت خوابم می برد... بغلت چه قدر آرام بخشه...
بلند خندید و همان طور که کمی مرا از خود فاصله می داد گفت:
- بریم... قول می دم برگشتیم تو بغلم بخوابونمت...
مشتی نرم بر بازویش زدم و گفتم:
- می دونستی خیلی بی جنبه ای...
-بریم بیاییم، بی جنبه بودنم بهت نشون می دم...
چشمانم را درشت کردم و گفتم:
- کسری...
romangram.com | @romangram_com