#عشق_تو_پس_کوچه_های_تعصب_پارت_265
کسری عصبی همان طور که دسته ی ویلچر را چنگ می زد ، خود را به مقابل میز قاضی کشاند و گفت:
-آقای قاضی این مرد همه ی زندگی من، که زنم باشه رو تهدید کرده... چند ماه فکرشو بهم ریخته ... تشویش و اضطرابی که داشته ... به نظر شما این مجازات برای این آقا کافیه...
قاضی با ملایمت رو به کسری کرد و گفت:
- بهتره آروم باشید... ما از ایشون یه وجه الضمان می گیریم که دیگه هیچ وقت سراغ شما و خانوادتون نیاد... ایشون هم اقرار به اشتباهشون داشتن... نگران نباشید...
کسری پوزخندی زد و گفت:
- شما هم باورتون شد؟
قاضی لبخندی زد و با همان آرامش جواب داد:
- برو جوون ... انقدر نگران نباش یه ضمانت سنگین می گیریم که نتونه جُم بخوره...
نفس عمیقی کشیدم و نگاهم بی اراده به سمت نیما که سرش پایین بود و در خود فرو رفته بود، افتاد... نمی دانم شاید من زیادی آن روزها از او می ترسیدم...
اما نیمایی که آن طور موش شده بود با نیمای تهدید کننده ی من بسیار فرق داشت...
کسری حداکثر مجازات را می خواست... وکیل گفته بود قاضی با توجه به شرایط ، از دو ماه تا دو سال حبس و یا 74 ضربه شلاق حکم می کند... و حالا قاضی حداقل را حکم داده بود.. کسری عصبی به سمت من برگشت و گفت:
- بریم...
آن طور که شنیده بودیم ،خانواده ی نیما کلی دوندگی کرده بودند تا حداقل مجازات را بگیرند...آقای محسنی دست روی شانه ی کسری گذاشت و گفت:
- نگران نباش از وکیلش شنیدم قرار ه باباش بفرستش خارج از کشور... خودتو ناراحت نکن... بیایید بریم...
هنوز از اتاق خارج نشده بودیم که پدر نیما به سمت ما آمد...
کسری با حرص نگاهش کرد اما چیزی نگفت...
می دانستم عجیب برای احترام به بزرگتر ارزش قایل است...
مرد آرام گفت:
-ببخشید... دخترم حلال کن... من خبر نداشتم این پسر داره چی کار می کنه...اما می تونم این قولو بدم که به محض آزادیش می فرستمش بره...واقعا شرمنده ام...
من و کسری از این همه ادب و نزاکت در عجب بودیم...
انگار نه انگار که این پسر فرزند ناخلف او بود...
کسری محترمانه تشکر کرد و گفت:
-امیدوارم بتونید به قولی که دادید پایبند باشید...
مرد دست روی شانه ی کسری گذاشت و زمزمه کرد:
- مطمئن باش پسرم...
**************
احساس آرامش می کردم ...
romangram.com | @romangram_com