#عشق_تو_پس_کوچه_های_تعصب_پارت_263
-همون روز که دستم رو صورتت نشست... ویرون شدم... به خدا که تمام این تنبیه ها نصفش واسه خودم بود... باید می فهمیدم منم نمی تونم بدون تو باشم ..
بغض کردم.. باید می گفتم... دلم پر بود...
–بدترین تنبیه رو برام در نظر گرفتی... ادبم کردی... چرا با پاهات اون کارو کردی؟ هنوز باورم نمیشه..
بچگانه لبش را جمع کرد و گفت:
- دیگه نمیخوامشون... اونا رو بیشتر دوست داری...
متعجب از آغوشش بیرون خزیدم و مقابلش نشستم...
-جدی نمی گی که؟
-چرا!.. انقدر که به اون پاها اهمیت می دی برای خودم ارزش قایل نیستی...
باورم نمی شد... اصلا این کسری با آن کسرای عاقل قابل مقایسه نبود...
-بچه شدی؟
خود را نرم بالا کشید و به تاج تخت تکیه زد و با لحنی پردرد گفت:
-تو نمی تونی نقصم رو باور کنی... همش فکر می کنم می خوای با این پاها این نقصو پنهون کنی... بارانا من همینم...
نگاهش به سمت پاهایش رفت و برگشت:
- بارانا من دیگه نمی خوام از اون پاها استفاده کنم...
انگار که زلزله آمده بود و دنیایی که به زیبایی ساخته بودم را از بیخ و بن ویران کرده بود... تازه می فهمیدم آن اتفاق تا چه حد می تواند بر روحیه کسری اثر منفی بگذارد... آن قدر که آینده ی سختی را برای مان رقم زند...
**************
کلافه و عصبی نگاهش کردم... چند روزی بود که با هم آشتی کرده بودیم ... اما هنوز غمی در چشمان زیبای بارانا دو دو می زد...
دلیلش را خوب می دانستم و من سعی می کردم بی توجه باشم...
اما از طرفی قادر به تحمل ناراحتی اش هم نبودم...
نگاهش که به سمت پای شکسته ِی گوشه ی پذیرایی می رفت قلبم درد می گرفت...
خودم هم اذیت می شدم حالا که تا حدودی لذت دوباره ی راه رفتن را چشیده بودم سخت بود روی ویلچر نشستن...
بارانا که به آشپزخانه رفت به سمت گوشه ی پذیرایی راه کج کردم و نزدیک پاها شدم... پای شکسته را برداشتم و نگاهی به همه جایش انداختم خدا رو شکر چیز خاصی نشده بود و فقط در اثر ضربه قسمت ساق از سوکت جدا شده بود... با لحنی که سعی می کردم خوشحالش کند صدایش زدم:
- بارانا؟
از همان آشپزخانه همان طور که پشتش به من بود و مشغول انجام کاری، جواب داد:
- چیه عزیزم چیزی می خوای؟
-فردا می برمش تا درستش کنم...
-چی رو؟
romangram.com | @romangram_com