#عشق_تو_پس_کوچه_های_تعصب_پارت_262
صورتم را غرق بوسه کرد و گفت:
-تو.. تویی که دو هفته ست داری عذابم میدی...
متحیر و با چشمانی گشاده شده لب زدم :
- کسری؟!
-جونم... تو فکر کردی فقط خودت عذاب کشیدی؟ آره؟ اگه بدونی چه دردی تو سینه م بود... اگه بدونی با هر قطره اشکت چی کشیدم... اما نمی تونستم خودمو راضی کنم... بارانا، بد تا کردی با من... همه چیمو بردی زیر سوال... من داغونم... داغون...
کمی خودم را بالا کشیدم و بوسه ای به چانه اش زدم و گفتم:
- اگه بگم همش بابت ترس از دست دادن تو بود درکم می کنی...به خدا منم دیوونه شدم... اگه بدونی چه قدر می ترسیدم... اون عوضی منو تهدید کرده بود... کسری، با جون تو که جونم بهش بنده منو تهدید کرده بود...می تونی حال منو بفهمی؟منم داغون شدم... به خدا سر دو راهی مونده بودم...
انگشتانش که میان موهایم فرو رفته بود از خشم جمع شد ...من مرد تعصبی خودم را خوب میشناختم... اما باید اجازه می دادیم تا تمام حرف ها گفته شود... باید هر چه در دلهایمان تلنبار شده بود را بیرون می ریختیم و دوباره از نو شروع می کردیم..
-نقش متینو تو این ماجرا نمی تونم درک کنم؟
مرد حسود من...
- نمی دونستم عکس العملت چی می تونه باشه... می ترسیدم مثل اون دفعه انقدر عصبانی بشی که یه جور دیگه کار دستمون بدی... به خدا من می ترسیدم... آره من بچه ... من احمق... اما اون روز تنها فکری که به نظرم رسید این بود که متین یه شخصه بی طرفه... می تونست عاقلانه تصمیم بگیره.. می تونست خیلی بی دردسر ما رو از این مشکل بیرون بکشه...
-آخه چرا بین این همه آدم، متین؟
-متین تنها کسی بود که تو خودت بهش اعتماد کرده بودی... یادت رفته، داشتی منو می سپردی دستش... می دونستم انقدر میشناسیش که حرف شو قبول کنی. قرار بود بعد این که نیما رو به دست پلیس سپرد بیاییم پیشت و همه چیزو بهت بگیم... اما اون نیمای عوضی نقشه ی کثیفی کشیده بود...
با لحنی پر از شک و تردید پرسید:
- و حست بهش؟
-وای کسری ... دیگه داری دیوونه م می کنی؟ معلومه داری چی می گی؟ متین مثل برادرمه... من بهت حق میدم... من برای همه ی نگرانی هات حق می دم...اما یه چیزی رو راجع به خودم مطمئنم... اونم اینه که عاشقتم ... اون قدر دوست دارم که به خاطرت هر کاری می کنم... پای همه تنبیهات هستم... تحمل می کنم اما در یه صورت؟
چشمان سیاهش پر از ستاره شده بود و برق می زد... انگار آسمان چشمانش را چراغانی کرده بودند...
لبم را طولانی زیر گلویش گذاشتم و نفسی عمیق کشیدم... حال امشبم عجیب بود... قلب هایمان در کنار هم به تپش افتاده بود که ادامه دادم:
- تنها زمانی نمی تونم این زندگی رو تحمل کنم که ببینم دیگه دوستم نداری؟
-پس تو این دو هفته...
-اشتباه نکن... حیرونی رو تو چشمات می دیدم... منو تو با هم بزرگ شدیم ... کسری من خوب می شناسمت...عصبانیتت رو درک می کردم... می دونستم داری تنبیه م می کنی... می دونستم تا خودتو خالی نکنی بی خیال نمی شی... بهت حق می دادم... اما می دونستم که یه ذره از عشقت کم نشده... چون...
لبخندی شیرین نقش لبانش شد و با مهربانی لب زد:
- چون چی ؟
- چون اگه کم می شد قلبم بهم می گفت..
کف دستش را مقابلم باز کرد جای سوختگی دلم را ریش کرد...از دردی که به یکباره به سمت قلبم هجوم آورده بود ، نالیدم :
- کسری؟!
غمگین گونه ام را نوازش کرد:
romangram.com | @romangram_com