#عشق_تو_پس_کوچه_های_تعصب_پارت_261


باورم نمی شد او کسری دو هفته ی گذشته باشد... کسرایی که ملکه ی عذابم شده بود و خونم را به شیشه کرده بود...

بوسه ای بر گوشه ی لب هایم زد و گفت:

- دیگه دوریتو نمی تونستم تحمل کنم... خیلی دوست دارم ...

لبخند بر لبانم نشست...

خدایا باورم نمی شد یعنی مرا بخشیده بود؟... نفس عمیق تری کشیدم و محکم تر در آغوش کشیدمش... دلم برای حضورش یک ذره شده بود... و حالا نوبت او بود، مرا که تشنه ی آغوش گرم محبتش بودم سیراب کند... بوسه هایش پایانی نداشت و مرا به نفس نفس می انداخت... دستش نرم روی بدنم می لغزید و حسی سکر آور را در وجودم سرازیر می کرد... انگشتانش رو سرشانه و بعد هم روی گلویم لغزید و زمزمه وار گفت:

- دیدی بالاخره مال خودم شدی؟

چشمانم با تغییر صدایش بی اختیار باز شد و با دیدن چهره نیما همان که خواستم جیغ بزنم ، انگشتانش دور گلویم حلقه شد و با دندان های کلید شده گفت:

- چی خیال کردی... امشب مال منی ...

و دستش روی رانم خزید... نفسم بالا نمی آمد ، اما نمی گذاشتم بی حرمتم کند... اجازه نمی دادم تن نجسش با من درآمیزد... خرخر گلویم را حس می کردم... داشتم خفه می شدم... خخخخخخخ

راه نفسم عجیب بسته شده بود ... حس می کردم هر لحظه انگشتان مرگبارش بیشتر در جانم فرو می رفت...

با تکانهای دستی که مرا به شدت به خود می آورد پلک باز کردم...

نگاه هراسان و نگران کسری باعث شد بفهمم کابوس می دیدم... دیگر هیچ نفهمیدم و با تنی رنجور و پر درد هق هق کنان خود را به آغوشش انداختم...

خیس از عرق نفس نفس می زدم...

زمزمه های واقعی کسری آرامش را به جانم ریخت و مرا زنده کرد...

– نفسم... جونم... هیشش...خواب دیدی عزیز دلم...

***

دانه های عرق را از روی پیشانیم پاک کرد و تن خیسم را به خود چسباند...

بی نهایت دل تنگ آغوشِ گرم و محبت آمیزش بودم...

نفس های تندم آرام گرفته و تمام ترس و هراسم در ثانیه ای دود شده و به هوا رفته بود...

(حواسم به توئه هوا سمت توئه

هوا سمتیه که برسم به توئه

آخه بی نفسم ، نفسم به توئه

حواسم به توئه هوا سمت توئه)

بیشتر مرا به خود فشرد و بو کشید:

- خیلی نامردی...

چشمان خیس از اشکم را به او دوختم و فین فین کنان گفتم:

- من نامردم یا تو؟

romangram.com | @romangram_com