#عشق_تو_پس_کوچه_های_تعصب_پارت_260
سرم گیج می رفت... او مرا از زندگیش و بدتر از همه از قلبش بیرون انداخته بود و من چه ابلهانه نشسته بودم و نظاره گر این همه توهین و تحقیر...
و هنوز به خودم دلداری می دادم که عاشقم است.. از جایم برخاستم و به سمت اتاقم دویدم و هق هق کنان روی تخت افتادم... ناله و نفرین هایم برای نیما پایانی نداشت... او بود که باعث همه ی این دردها و رنج ها شده بود...
********
لباس عروس به تنم بود و صدای کِل و هلهله فضای اطرافم را پر کرده بود...
تصویر چهره ی مادر، بزرگ و کج و معوج مقابل دیدگانم ظاهر شد و با صدایی اکو وار گفت:
-دختر جان نمی خوای بله بدی؟
به سمت چپم، جایی که داماد نشسته بود خیره شدم و گفتم:
- کسری؟
صورتش به سمت من چرخید و با دیدن چهره ی نیما جیغ خفه ای کشیدم و هراسان از جایم پریدم...
خیس عرق بودم و نفس نفس می زدم...
باز هم کابوس و کابوس...
به سمت دیگر تخت نگاه کردم جای خالی کسری راه نفسم را بند آورد ...
دو روز بود که در اتاق دیگر می خوابید.. دیگر به این مرحله رسیده بودیم... خودم را لعنت فرستادم و لبه تخت نشستم... دلم آغوش گرم کسری را می خواست ... من طاقت نداشتم... بی رمق از جایم بلند شدم ... می رفتم به جایی که کسری بود... با همان لباس خواب نازک از اتاق خارج شدم...
کف پارکت پذیرایی باعث شد لرزی بر اندامم بنشیند... درب اتاقش را باز کردم و به آرامی وارد شدم... روی زمین تشکی پهن کرده بود و روی آن به خواب رفته بود...
قدم تند کردم و روی زمین درست روبه رویش دراز کشیدم... میان آغوشش خزیدم و نفسم را زیر گردنش رها کردم...
چشم باز کرد و با دیدن من متعجب گفت:
- بارانا این جا چی کار می کنی؟
-کسری تو رو خدا بذار همین جا باشم... دارم میمیرم... می ترسم... همش خواب بد می بینم... تو رو خدا...
صدای تپش های قلبش را می شنیدم... تند شده بود و نفس عمیق از میان موهایم کشید... انگار او هم دلتنگ بود... دلتنگ همین آغوش...
زمزمه کردم:
- دلم برات یه ذره شده... بسه ... تنبیه بسه...
با صدایی نرم و مخملی زمزمه کرد:
-هیشش... باشه عزیزم... باشه...
سرم را بالا آورد و رو به روی خودش نگه داشت و خیره ی چشمانم شد...
لب زدم:
-خیلی دوستت دارم...
-منم همین طور عزیزم...
romangram.com | @romangram_com