#عشق_تو_پس_کوچه_های_تعصب_پارت_258
و مثل این چند روز با سکوت آزار دهنده اش جواب داد...
از اتاق دور شدم و به آشپزخانه برگشتم... صدای چرخش کلید اتاقش بیش از پیش آزارم می داد... نمی دانم چرا وقتی به اتاقش پناه می برد در را از داخل قفل می کرد... یعنی که نیا... یعنی این که در حریم خصوصی ام جایی نداری...
پشت میز که رسید خود را به زحمت روی صندلی چوبی آشپزخانه کشید و بی حرف کفگیری برنج داخل بشقابش سرازیر کرد...
به شدت کم غذا شده بود و این مرا نگران می کرد... دکترش گفته بود نباید لاغر شود... آخر پاهایش...
آه از نهادم بلند شد... مگر نگفته بود دیگر از پاها استفاده نخواهد کرد... و من احمقانه هنوز نگران آن پاها بودم...
نگاهم به دستش بود که به سمت قاشق خورشت رفت... انگار سنگینی نگاهم را حس کرد که قاشق را بلند نکرده داخل بشقاب کوبید و داد زد:
- چیه... لقمه هامو میشمری؟
نفسم بند رفت... چشمانش سرد بود و خالی از عشق...
با صدایی لرزان گفتم:
- نه ... به خدا...
عصبی روی میز کوبید و گفت:
- اَه ... زهر مار بخورم بهتر از اینه...
بغض کردم ... خدایا این حقم بود؟... اشک تا پشت پلک هایم آمد... نگاهش به چشمانم که افتاد با لحنی که نفرت از آن می بارید گفت:
- گریه کردی نکردیا... بس کن بذار غذامونو کوفت کنیم...
باورم نمیشد... به خدا که این کسرای من نبود... داشتم دیوانه می شدم... از جایم برخاستم... می خواستم از آن جا دور شوم که سرش را بلند کرد و با تحکم گفت:
- بشین...
اولین قطره ی اشکم که چکید همزمان شد با کوبیدن لیوان کنار دستش به دیوار... هینی کشیدم و دستم را روی دهانم گذاشتم....
- گفتم بشین...
با بدنی لرزان در جایم نشستم...
متحکم و جدی گفت:
- لوس بازی دیگه تموم شد... فهمیدی؟ دیگه از اون رمانتیک بازی های احمقانه خبری نیست... از این به بعد اگه می خوای تو این زندگی باشی که من ترجیح می دم نباشی ، حرف حرف منه... من همینم دیگه... فهمیدی؟
نالیدم :
- کسری؟
پوزخندی زد:
-هه... کسری مُرد... فهمیدی؟ اینو تو اون گوشت فرو کن...
هق زدم...
اما او بی تفاوت و با لحنی سرد و بی روح گفت:
romangram.com | @romangram_com