#عشق_تو_پس_کوچه_های_تعصب_پارت_257
برای همیشه با پاها خدا حافظی کردم... این پاها مانع خوشبختی ام بود و من نمی خواستمشان...
مقابلم زانو زد :
-کسری به خدا من نمی خواستم این جوری بشه... منو تنبیه کن اما خودتو نه... کسری تو رو جونه...
عصبی انگشتم را بر لبم گذاشتم و گفتم:
- هیشش... می فهمی ... دیگه نمی خوام راجع بش چیزی بشنوم... اون وقتی که متین رو به جای من بردی سر اون قرار ... اون وقتی که منو عاجز و درمونده حساب کردی باید فکر این موقع رو می کردی... آره من یه مرد علیلم... یه مرد چلاق که کاری از دستش برنمیاد... نمی تونه از زنش حمایت کنه... نمی تونه مواظب زنش باشه... اون وقتی که باعث شدی با این دستای قلم شده بکوبونم تو صورتت باید فکر اینجاشو می کردی...
بارانا هق زد...
اعتمادم به کل از او سلب شده بود... دیگر ترحم نمی خواستم... اگر می رفت ... اگر رهایم می کرد هم دیگر ناراحت نمی شدم... او حق داشت به مردی سالم و قوی تکیه کند... کاش از من می گذشت... تحمل ترحم نداشتم... چه قدر ابله بودم که باور کرده بودم عشق و محبتش را ... دو روز بود که فکر کرده بودم و در این دو روز فقط به یک نتیجه رسیده بودم...
بارانا از سر دلسوزی و عذاب وجدان با من ازدواج کرده بود و چه قدر من احمق بودم که نفهمیده بودم... او خود را برای از دست دادن پاهایم مقصر می دانست و به همین دلیل به این ازدواج تن داده بود...
به خدا که دو روز بود ،به عشق میانمان شک کرده بودم و این داشت مرا می سوزاند و حالا من می خواستم که عرصه را بر او تنگ کنم ... آن قدر عرصه را بر او تنگ می کردم که خودش رفتن از این زندگی را ترجیح دهد.
*****************
تو مرا یاد کنی یا نکنی
باورت گر بشود ،گر نشود...
حرفی نیست... اما...
نفسم می گیرد در هوایی که نفس های تو نیست!
**********
میز شام را بی حوصله چیدم...
امید نداشتم دیگر مثل گذشته با همان عشق رو به روی هم بنشینیم و عاشقانه غذا بخوریم...
سه روز بود که شرط را قبول کرده بودم... شرطی که مرا سوزانده بود... شرطی که تمام زحماتم را به باد می داد...
نگاهم به گوشه ی پذیرایی افتاد... پای شکسته ی کسری هنوز همان گوشه بود و البته پای سالمش... اما کسری با لجبازی روی ویلچر می نشست و دیگر از ایستادن روی پاها خبری نبود...
نمی دانم این کارش... شرطش چه پیامی داشت؟
اما دست روی نقطه ضعف من گذاشته بود...
از آشپزخانه بیرون آمدم و به سمت اتاق کارش رفتم...
با این که جای خوابش را جدا نکرده بود ، با این که هنوز روی یک تخت می خوابیدم اما بی حرف ... بی کلام مرا از آغوش گرمش محروم کرده بود...
تقه ای به در زدم و صدایش کردم:
- آقا کسری شام آماده ست...
romangram.com | @romangram_com