#عشق_تو_پس_کوچه_های_تعصب_پارت_256


نگاهم را به چشمان خیس از اشکش دوختم...

بدجور پا روی قلبم گذاشته بود.

بدجور آن را شکسته بود که حتی نمی شد تکه تکه هایش را هم جمع کرد...

دو روز بود منی که برای قطره قطره اشک هایش میمردم نگاهش هم نکرده بودم...

آری عجیب سنگدل شده بودم...

از دو روز گذشته که دست رویش بلند کرده بودم، از خودم بیزار شدم...

او مرا از خودم ، از حضورم در این زندگی متنفر کرده بود...

مرد نیستی که بدانی چه قدر سخت است حقیر شدن...

چه قدر سخت است حس کنی زنی که آن طور دیوانه وار می پرستیدی اش تو را چه قدر ضعیف و ناتوان می پندارد...

از دست خودم عصبانی و خشمگین بودم...

از این که چه شوهری هستم که نفهیدم...

نفهمیدم و تمام مدت همسرم ، عشقم این گونه مرا فریب داده بود...

آن روزهایی که به خاطر جنین از دست رفته ی مان غصه می خورد منه احمق چه فکرها که نمی کردم...

درد بدی در سینه ام درست جایی که عشقش حک شده بود حس می کردم...

قلبم خراش عمیقی برداشته بود که با صد بخیه هم ترمیم نمی شد...

اما این بار دلم نمی خواست بگذرم...

تا آخرش می ایستادم...

دلم نمی خواست ببخشم...

تمام مدت به من دروغ گفته بود... به خاطر آن پاهای کذایی ...

چه قدر استفاده از آن پاهای دروغین برایش مهم بود که این معامله را با قلب و روحم کرد؟

بی اختیار نگاهم به سمت پای شکسته کشیده شد...

آهی در دل کشیدم ...

چشمانش هنوز سوالی به من خیره شده بود... منتظر شنیدن شرطم بود...

صدایم گرفته و خش دار شده بود اما گفتم:

- از این به بعد کارای من به تو ربطی نداره... دیگه نمی خوام این پاها رو...پاهایی که به خاطرشون همه چیمو زیر سوال بردی... مردونگیمو... غیرتمو... اگه خواستی با همین مرد علیل ویلچر نشین زندگی کن اگه نه.. از زندگیم برو بیرون...

دیدم که لب هایش لرزید... چانه اش لرزید...چشمان زیبایش پر شد...اما این کمترین تنبیهی بود که برایش داشتم...

آری من سنگدل شده بودم...

romangram.com | @romangram_com