#عشق_تو_پس_کوچه_های_تعصب_پارت_255
همزمان دستش بالا رفت و در چشم به هم زدنی پای راستش را با تمام قدرت به زمین کوبید... پا به راحتی از وسط دو نیم شد...
قلبم در حال ایستادن بود...
داد زد:
- به خاطر این لعنتی ها به من دروغ گفتی آره؟... به خاطر اینا همه چی رو ازم پنهون کردی؟ داغونم کردی بارانا ... داغون...
دستش به سمت پای چپش رفت... عاجزانه جلو دویدم و محکم دستش را گرفتم... چشمانش پر بود از شعله های سوزان...
زجه زدم:
- تو رو خدا نکن... به خدا تهدیدم کرد گفت تو رو نابود می کنه... گفت تا کشتنت می ره...
-تو هم قبول کردی این بی ناموسیو...
دندان هایش از حرص کلید شده بود...
نمی داستم چه کار کنم... چرا درد مرا نمی فهمید؟
-بارانا دیگه این زندگی هیچ ارزشی برام نداره...
گنگ و گیج نگاهش کردم...
یعنی این حق من بود؟ جدایی از کسی که نفسم به نفسش بند بود... یعنی بخششی در کار نبود؟...
اما من نمی توانسنم به همین راحتی حرف از جدایی بزنم... به پاهایش افتادم... هق زدم...
-کسری؟
-دیگه بهت اعتماد ندارم...
چه داشت می گفت؟
-مگه اونی بشه که من می خوام...
مگر تا به حال نبوده... باشد ... بگذار همان شود که او می خواهد... حاضر بودم جان دهم اما کسری و عشقش را از دست ندهم...
-باشه... قربونت برم... باشه هر چی تو بگی همون میشه...
-یه شرط داره... اگه تونستی بمون ... اگه نه که جدا بشیم...
تیری در قلبم فرو رفت... پردرد ... پر زهر... اما دم نزدم... قبول... می ایستادم و نمی رفتم...
با صدایی گرفته و خش دار گفتم:
-باشه قبول!
ستاره ای در چشمانش درخشید... ستاره ای که هیچ وقت در چشمان سیاه هم چون شبش ندیده بودم...
***
(کسری)
romangram.com | @romangram_com