#عشق_تو_پس_کوچه_های_تعصب_پارت_254
متحکم گفت:
- بشین...
ته دلم هری فرو ریخت...
به خدا که او کسری نبود...
کسرایی که از گل نازک تر به من نمی گفتم ، فقط مانده بود داد بزند...
و این بار فریاد زد :
- گفتم بشین لعنتی...
آن چنان لرزشی از رعد صدایش بر جانم نشست که بی اختیار دندان هایم برهم خورد...
غم در چشمانش لانه کرد و با صدایی که به ناله شبیه نبود گفت:
- بشین بارانا...
اطاعت کردم...
مقابلش ... همان جا که به راحتی می شد درد را در چشمان سیاهش خواند نشستم...
-کی می خواستی بهم بگی؟
دلش خوش بود نمی خواستم بگویم...
اما دیگر حاضر به گفتن یه کلمه ی دروغ نبودم گفتم واقعیت را...
-قرار نبود چیزی بفهمی...
دست هایش مشت شد...
-به خاطر چی؟ به خاطر پاهام...
سعی کردم منطقی حرف بزنم:
-دکتر... دکتر گفته بود نباید هیجان داشته باشی... نباید... نباید نگران بشی... منم...منم...
-تو چی لعنتی؟ ها؟ گفتی کسری عاجزه... درمونده است...نمی تونه ازم مراقبت کنه...
دستش به سمت پاهایش رفت... پاچه ی شلوارش را بالا زد و پاها ظاهر شدند... نمی دانم چرا داشت بند پاهایش را می گشود... متحیر نگاهش می کردم...
با صدایی پر از درد ... پر از عجز و ناتوانی داد زد:
- فقط به خاطر اینا با اون مرتیکه قرار گذاشتی؟ یعنی انقدر برات مهم بود ... می دونی از چی بیشتر می سوزم؟
نگاهم سوالی شد...
-متین از من محرم تر بود؟... آره خوب اون که پاهاش چلاق نبود...
وای من با مردم چه کرده بودم...
romangram.com | @romangram_com