#عشق_تو_پس_کوچه_های_تعصب_پارت_253


اما حق من این بود!؟

به خدا که نبود...

منه احمق شب و روز نداشتم...

با آن همه تهدید خواب به چشمانم نمی آمد برای که؟

آن همه غصه خورده بودم برای چه؟

آری من به خودم حق می دادم برای دلگیریم ... برای دلخوریم...

اما حالا چه شده بود ؟

او حرف نمی زد... او سکوت کرده بود... من حاضر بودم برایش جان بدهم ... اما او روحم را شکنجه می کرد...

به خدا که سیلی اش انقدر دلم را نسوزاند که این بی محلی هایش...

صدای در که آمد خود را به خواب زدم...

دو روز بود که مرا نمی دید...

نمی گفت روح این زن تشنه است؟...آب می خواهد!...

گرسنه است؟...غذا می خواهد!...

با صدای باز شدن در اتاق پلک هایم را بیشتر بر هم فشردم...

گام هایش صدا می داد... همان گام هایی که من برایش جان می دادم... همان گام هایی که به خاطرش تا مرز بی آبرویی رفته بودم...

صدایش روحم را به پرواز در آورد...

بی روح و سرد و بی احساس گفت:

-می دونم بیداری ... پاشو بیا بیرون حرف بزنیم...

نفسم را که در سینه حبس شده بود به آرامی بیرون دادم و بی حرف در جایم نشستم...

کسری بی درنگ بیرون رفت و من از روی تخت بلند شدم....

مقابل آینه ایستادم...

چشمان متورم و ملتهبم ازدرد و غم بی داد می کرد...

بی حوصله موهایم را پشت گوش زدم و از اتاق بیرون زدم...

کسری رو به رویم نشسته بود و به دیوار مقابلش زل زده بود...

بعد از دو روز چهره ی ماتم زده اش را می دیدم...

دلم برای ته ریش های تازه جوانه زده اش ضعف رفت...

چه قدر هم که به او می آمد...

romangram.com | @romangram_com