#عشق_تو_پس_کوچه_های_تعصب_پارت_252


-بارانا؟!

سست و بی رمق به عقب برگشتم و با دیدن کسری جان دادم...

پر کشیدن روح از تنم را حس میکردم...

چشمان نیما برقی از خوشحالی زد...

و همزمان دست کسری بالا رفت و محکم بر گونه ام نشست...

فریاد متین در هوا پیچید:

- کسری صبر کن...

اما منه مسخ شده، خیره به چشمان جادوییش ، فقط به یک چیز فکر می کردم " بالاخره کسری فهمید"

(اشک ها میهمان دیده ی من

غصه ها مرهم سینه ی من)

مامورین پلیس دور ما جمع شدند و با اشاره ی متین و در مقابل چشمان متحیر کسری دستبند به دستان نیما زدند...

اما به خدا قسم که دیگر دیر شده بود ...

****************

اشک هایم بند نمی آمد...

دو شبانه روز بود که جز گریه خواب و خوراکی نداشتم ...

بدتر از همه سکوت کسری بود...

گفته بودم...

همه چیز را تعریف کردم ...

اما فقط پوزخند کسری آتش به جانم زده بود...

همه چیز را در همان کلانتری فهمید...

فهمید که نیما مقصر است... تا آخرین لحظه ایستاد و شکایت را تنظیم کرد... نیما به زندان موقت رفت تا در دادگاه به نتیجه ی اعمالش برسد...

اما من به سان گناهکاری که گناهش نابخشودنی بود در دادگاه عدل او به انتظار نشستم...

دستم را نگرفت... تنها به خانه آمدم...

باورتان می شود ؟!

با بی رحمی بی خیال من شده بود...

نمی توانستم باور کنم ...

دروغ گفته بودم، درست... همه چیز را پنهان کرده بودم، درست...

romangram.com | @romangram_com