#عشق_تو_پس_کوچه_های_تعصب_پارت_251
در این مدت خیلی فکر کرده بودم ... به هر کدام از اهالی خانواده ام می گفتم باز هم به گوش کسرای می رسید...
و درد من همین بود دلم نمی خواست کسرای احساس عجز کند...
درماندگی و ناراحتی کسری را نمی توانستم ببینم...
نمی دانم اگر روزی بفهمد، چه فکری در مورد من می کند اما به خدا که این بار فقط به خودش فکر می کنم....
تنها به جان تهدید شده اش... نیما یک روانی به تمام معنا بود ... اگر بلایی سر کسرا می آورد من زنده نمی ماندم...
دیروز که بالاخره بعد از یک ماه زبان باز کردم و همه چیز را به متین گفتم کمی طعم آرامش را مزه مزه کردم...
آن قدری او را می شناختم که روی کمکش حساب کنم...
و او هم چه خوب از این امتحان سربلند بیرون آمد...
دیروز حرفی زد که باعث شادی قلبم شد ...
باعث شد بفهمم کارم هر چند اشتباه اما از نظر او یک فداکاری بزرگ است...
"می دونی بارانا تو واقعا عاشق کسرایی... وقتی اون روز از سر سفره ی عقد پا شدی خیلی داغون شدم ... اما الان که فکر می کنم می بینم باید ازت متشکر هم باشم... اگه اون روز به اون راه ادامه می دادیم یه عمر باید حسرت داشتن محبت و عشق از زنم به دلم میموند...چون روح و جسم تو تمام و کمال مال کسری بود... فکر نمی کردم بتونی کنار کسری با اون همه مشکلات ریز و درشت دووم بیاری... حتی همین الانش هم فکر کردم خسته شدی و برگشتی ... اما الان می بینم که شدت این عشق تا چه حده... تو با این عشق فقط به خودت صدمه می زنی... نمی دونم اگه یه زمان کسری بفهمه چه عکس العملی نشون می ده اما من این عشق رو ستایش می کنم... روزهایی که همراه کسری به بیمارستان می اومدی و پا به پاش رنج می کشیدی تا اون دوباره به زندگی برگرده من حسرت این عشق رو می خوردم...من همیشه دورادور شما رو می دیدم ... می دیدم که حاضری ذره ذره آب بشی اما کسری تو دلش آب تکون نخوره... اما به نظرت کسری می تونه قدر این گوهر با ارزش رو بدونه؟
با صدای نیما از جا پریدم...
افکار شیرین از ذهنم پرکشید و جایش را به نفرت و کینه داد...
کاش می شد او را از صفحه زندگی ام پاک کنم...
نگاهی پر نفرت به چهره اش انداختم...
چرا این همه کینه و نفرت را در نی نی چشمانم نمی دید؟
اصلا چه طور می توانست به کسی که لبریز از عشق دیگریست نظر داشته باشد؟
آخر این همه پستی و رذالت را چه طور در وجود خود جای داده بود؟
صدایش در گوشم دنگ دنگ می کرد:
- خب چی کار کردی؟ تصمیمتو گرفتی؟
آری تصمیم را گرفته بودم و می خواستم او را که مثل یک زالو به زندگی من چسبیده بود را نابود کنم...
این جرأت را متین به من داده بود...
از جایم برخاستم... به اندازه ی کوهی سنگین شده بودم...
او حرف می زد و من فقط نگاهش می کردم...
لب می زد و صدایش را نمی شنیدم...
آخرین کلامش" به خدا من نوکرتم"
دهان گشودم که بگویم " کثافت من ازت متنفرم"که با شنیدن صدای پشت سرم کلام در دهانم ماسید:
romangram.com | @romangram_com