#عشق_تو_پس_کوچه_های_تعصب_پارت_250


- ازدواج نه ، بگو اسارت... بگو چند ساله اسیر زن و بچه ای؟ زنه دو سال بیشتر دووم نیاورد و گفت با حقوق کارمندی نمی تونه سر کنه... بچه رو گذاشت و رفت... چند وقت پیش هم شنیدم با یه یارو الدنگ تر از خودش ازدواج کرده... ظاهرا یارو سرش کلاه گذاشته و خودشو تاجر جا زده .... هه هه... اما بعدا کاشف عمل اومده که یه آس و پاسه که رو درآمد زن من حساب باز کرده... من که دیگه از هر چی زنه حالم بهم می خوره...

حالم داشت بد می شد...

دوباره بی اختیار نگاهم به سمت ساعت چرخید... دلتنگ بارانا بودم... دلتنگ بارانایی که این روزها کمی عجیب شده بود و من نمی توانستم بفهمم در فکر و ذهنش چه می گذرد...

نمی توانستم علت تشویش و نگرانی هایش را درک کنم...

اما می دیدم که بیش از بیش به آغوشم پناه می آورد ...

بیش از بیش مراقبم است...

با صدای تلفن نگاهم به میز مسعودی کشیده شد...

مسعودی غرغرکنان گوشی را بر داشت و جواب داد...

-بله... بله هستن...

حتما بارانا بود... امروز یک ساعت تاخیر داشت ...

از جایم برخاستم و گوشی را گرفتم...

اما صدای زمخت مردی در گوشم پیچید...

-آقا کسری؟

- بله؟

-امروز ساعت چهار و نیم بیا پارک(...) می خوام از نزدیک شاهد خیانت زنت باشی...

بیب.. بیب... بیب..

گوشی از دستم سر خورد و روی زمین افتاد...

صدای مسعودی هم چون پتکی بر سرم کوبیده می شد... "بعد یه مدت همه چی تکراری می شه... دیگه این عشق و عاشقی ها همش کشکه... زن وفادار تو این زمونه پیدا نمیشه"

*************

دستانم به شدت می لرزید...

لرزه ای عصبی وهیستریک...

اما حداقل پشتم گرم بود... کسی بود کمکم کند...

وارد پارک بزرگی که نیما آدرس داده بود شدم...

نگاهم به اطراف بود و دنبال همان نیمکت کذایی می گشتم...

با دیدن نشانه های آن نیمکت به طرفش رفتم و گوشه ای از آن نشستم...

با وجود این که هنوز هوا انقدر سرد نشده بود اما من سرما را کاملا حس می کردم...

و هراسی هولناک پنجه بر قلبم می کشید...

romangram.com | @romangram_com