#عشق_تو_پس_کوچه_های_تعصب_پارت_249


بی حرف لیوان را گرفتم...

بغض داشتم... راه گلویم بسته بود اما به زحمت جرعه جرعه نوشیدم...

همزمان اشک هایم سرازیر شد و اینبار متین متحیر تر زمزمه کرد:

- بارانا چی شده؟ با کسری دعوات شده؟

ای کاش با کسری دعوایم می شد...

لیوان را از میان دستان لرزانم بیرون کشید و گفت:

-بگو این چه حالی دختر؟

تکه تکه و بریده جواب دادم:

- تو ... رو... خدا... بهم ... کمک کن...

متین سوالی نگاهم می کرد که ادامه دادم:

- نمی خوام کسری چیزی بدونه...

و این بار طاقتم طاق شد و بلند زیر گریه زدم و های های گریستم...

***************

دو ساعتی به پایان کارم باقی مانده بود ...

دیگر مثل بقیه ی کارکنان تا پایان ساعت اداری در شرکت می ماندم...

نگاهم به سمت ساعت روی دیوار چرخید...

یک ربع به چهار بود...

مسعودی رد نگاهم را گرفت و گفت:

- چیه لحظه شماری می کنی؟ اینا همش مال اوایل ازدواجه... زود می ری خونه... گل برای خانومت می خری... اونم حسابی تحویلت می گیره ... بالاخره رفتن به صفا سیتی و عشق و حال ... اما همین که یه مدت گذشت دیگه همه چیز تکراری میشه... این عشق و عاشقی ها همش کشکه... زن وفادار تو این دوره زمونه پیدا نمیشه....

چرت می گفت...

باور نمی کردم که چنین آینده ای برای من و بارانا رقم بخورد...

من هر لحظه برای دیدنش بال بال می زدم...

من همیشه از حضورش لذت می بردم و او هم همین طور...

باورم نمی شد مردان و زنانی هم باشند که همسرشان این موجودی که روزی عاشقش می شوند برایشان تکراری شود...

لبخند کجی زدم و گفتم:

- چند ساله ازدواج کردی؟

پوزخندی زد و در جواب گفت:

romangram.com | @romangram_com