#عشق_تو_پس_کوچه_های_تعصب_پارت_248
-پاهات که اذیت نکرد؟
- نه عزیزم... یعنی اصلا نفهمیدم چه جوری گذشت خیلی هیجان زده بودم...
اولین لبخند امروزش را زد و گفت:
- خدا رو شکر.. خیلی خوشحالم که دوباره تونستی برگردی سرکار...
نمی دانستم چرا غمی در صدایش موج می زد...
به خدا که من این دختر را خوب می شناختم...
*********
هیچ کس نمی توانست حالم را درک کند...
هیچ کس نمی دانست چه قدر داغان و آشفته هستم...
راهروی بیمارستان را طی کردم و بدون در زدن وارد اتاقش شدم...
سرش را بلند کرد و متحیر خیره به من شد و زیر لب زمزمه کرد:
-بارانا؟!
دیگر تحملم تمام شده بود...
مگر من چه قدر ظرفیت داشتم...
دلم تکه تکه شده بود ... احساس می کردم همین روزهاست که قلبم از ترس باز ایستد... در چاهی افتاده بودم که نمی توانستم به تنهایی از آن بیرون بیایم..
تمام این یک ماه با خودم کلنجار رفته بودم...
شاید چیزی حدود چهار پنج کیلو از دست داده بودم...
اشتها نداشتم و کارم شده بود عق زدن های بی دلیل...
نگاه های مشکوک کسری هم که دیوانه ام کرده بود...
ترس که شاخ و دم نداشت... رسما از زمین و زمان می ترسیدم و نمی توانستم لب از لب باز کنم...
با آخرین تهدید نیما ، برای پایان یافتن موعد مقرر شده دیگر کم آوردم...
و حالا این جا بودم...
باز هم مقابل کسی بودم که یک بار به طرز وحشتناکی از من ضربه خورده بود...
و شاید با دیدن این حال و روزم خوشحال هم می شد... اما من او را مردتر از این حرف ها دیده و شناخته بودم...
متین تنها کسی بود که می توانستم درد بی درمانم را به او بگویم...
از جایش بلند شد و به سمتم آمد... زانوهایم توان ایستادن نداشت..روی یکی از مبل ها نشستم.... اصلا رمقی در جانم نبود و انگار که فهمید... انگار که حالم را درک کرد... به سمت میزش رفت و لیوانی برداشت... چند حبه قند داخل آن انداخت و کمی آب روی آن ها ریخت... همزمان با هم زدن قندها به سمتم آمد و لیوان را به سمتم گرفت و گفت:
- تا آخرشو بخور... رنگ به رو نداری...
romangram.com | @romangram_com