#عشق_تو_پس_کوچه_های_تعصب_پارت_247
دستم را روی کمرش بالا و پایین کردم و همان طور که از لا به لای موهایش نفس می گرفتم زمزمه کردم:
- بارانا بهم بگو چی تو رو ترسونده؟
برای لحظاتی ایست قلبش را حس کردم... تپش نداشت... این دختر را چه می شد؟
اما در عرض چند ثانیه خود را جمع و جور کرد و گفت:
- کسری ...به خدا هیچی نیست... تو... تو فکر می کنی دارم دروغ می گم؟
باید می گفتم "فکر نمی کنم مطمئنم "...
اما نمی شد... نمی توانستم... نمی توانستم تهمت بزنم... اما مطمئن بودم که چیزی هست و بارانا محافظه کارانه آن را از من مخفی می کند....
از آغوشم بیرون آمد و بدون این که مستقیم به چشمانم نگاه کند به سمت کابینت ها رفت...
هنوز لنگ می زد ... ظروف را روی میز چید و گفت:
- کسری تا یه آبی به صورتت بزنی غذا رو می کشم...
بی حرف از آشپزخانه خارج شدم...
به سمت دستشویی رفتم...
پاهایم به ذق ذق افتاده بود... هر موقع عصبی می شدم اولین جایی که اظهار وجود می کرد همان ناحیه بود...
از صبح که به شرکت رفتم آن قدر ذوق داشتم که گذر زمان را نفهمیدم... از این که باز هم توانسته بودم روی پاهایم بایستم ، خوشحال بودم و همه ی این ها را مدیون عشق بارانا می دانستم... اگر به عشق او نبود شاید هنوز در گوشه ی اتاقم زانوی غم بغل کرده و خود را از زندگی شیرین در کنار بارانا محروم کرده بودم...
آبی به صورتم زدم و از دستشویی خارج شدم..
همزمان بارانا هم از اتاق خارج شد...
موهای بلند و مواجش را به زیبایی بافته بود و روی سرشانه اش رها کرده بود...
رنگ و رویش بهتر بود و رنگ به لب هایش برگشته بود...
هر دو به سمت آشپزخانه رفتیم ... پشت میز نشستم...
از توی کابینت دیسی را برداشت و شروع به کشیدن برنج کرد...
-هنوزم درد می کنه؟
با چشمانی که دو دو می زد به سمتم برگشت و گفت:
-نه ... خیلی بهترم... اصلا نفهمیدم چه طور شد...
دیس را روی میز گذاشت و بدون نگاه به من به سمت گاز چرخید...
ظرفی برداشت و در حین ریختن خورشت خوش رنگ داخل آن پرسید:
- شرکت خوب بود؟
-خیلی خوب بود...
romangram.com | @romangram_com