#عشق_تو_پس_کوچه_های_تعصب_پارت_246


-نه به خدا خوبم... خب اون اولش یه کم درد داشت اما الان خیلی بهتره...

پوفی کرد و گفت:

- من که سر در نمیارم...آخه تو یه دقیقه چه طور خوب شد؟

لب برچیدم و گفتم:

- ببخشید.. معذرت می خوام...

دست دور شانه ام انداخت و مرا محکم در آغوش کشید و زمزمه کرد:

- عزیز دلم واسه چی معذرت خواهی می کنی قربونت برم...

نمی دانست آن معذرت خواهی به خاطر اولین دروغی بود که گفته بودم...

***

نگاهم به بارانا بود که لنگ زنان از جایش بلند شد و به سمت آشپزخانه رفت...

چرا فکر می کردم ته نگاهش چیزی به اسم نگرانیست...

انگار که ترسیده بود...

همان نگاهی که چند وقت پیش هم در بیمارستان در چشمانش دیده بودم... درست همان موقعی که فرزندمان را از دست داده بود..

آرام از جایم برخاستم و به دنبالش رفتم...

راه رفتن با این پاها خیلی سخت و طاقت فرسا بود اما می دانستم بارانای من مردی می خواهد قوی و محکم...

پس باید همه جوره تحمل می کردم ...

نمی دانم چرا احساس می کردم بارانا چیزی را از من مخفی می کند...

حتی از مادر راجع به اتفاق آن روز پرسیدم....

اما چیز مشکوکی ندیده بود..

کاش می توانست به من اعتماد کند و حرف دلش را بزند...

وارد آشپزخانه شد...

زیر گاز را خاموش کرد و به سمت من برگشت ...

اما با دیدن من که در نزدیکی اش ایستاده بودم ،آن چنان جا خورد و ترسید که دستش را روی سینه اش گذاشت و نفس بریده گفت:

- کسری؟

به سمتش رفتم و محکم در آغوشم کشیدمش...

قلبش همچون گنجشگی در سینه می کوبید...

به خدا که این دختر از چیزی ترسیده بود...

romangram.com | @romangram_com