#عشق_تو_پس_کوچه_های_تعصب_پارت_245


لب هایم بی اراده باز شد:

- خوردم زمین... پام... پام درد می کنه...

به پاهایش سرعت داد و وارد خانه شد..در را پشت سرش بست و به سمتم آمد و گفت:

-ببین یه روز رفتم بیرون ... چه بلایی سر خودت آوردی دختر... بزن بالا اون دامنو ببینم چی شده..

راست می گفت، یک زن دست و پاچلفتی بی عرضه بیشتر از این کاری از دستش بر نمی آمد...

انگار که تازه می فهمیدم دارد چه بلایی برسرم می آید... بی اختیار هق زدم.. کسری چشم گرد کرد و با تعجب گفت:

- یعنی انقدر درد می کنه... بیا بشین بذار خوب ببینم...

چه می کردم غیر از اغراق ... درد نداشتم ... این قلبم بود که داشت ذق ذق می کرد... مرا روی مبل نشاند و خودش هم کنارم نشست....به آرامی لبه ی دامنم را بالا زد...

هین کسری باعث شد نگاهم به مچ پایم بیفتد...

ورم کرده بود... ملتهب بود و رو به کبودی می زد...

پس چرا هیچ دردی را احساس نمی کردم...

به خدا که درد نداشت... اما قفسه ی سینه ام می سوخت و درد می کرد...

-کی خوردی زمین؟

-چند دقیقه پیش ... فرشه زیر پام لیز خورد...

-مگه چی کار کردی ؟

داشت بازجوییم می کرد... نکند شک کرده بود؟... انگار نگاهم را خواند که در ادامه گفت:

-منظورم اینه که مگه دوییدی که فرشه زیر پات لیز خورد...

متبحرانه گفتم:

-آره عجله کردم... فکر کردم زیر غذا رو زیاد کردم اومدم برم آشپزخونه خوردم زمین...

چه قدر راحت دروغ می گفتم...

کلافه دستی به موهایش کشید و گفت:

-اوف بارانا اوف... ببین پات چی شده... فکر کنم مچت ضرب دیده... بشین برم مانتو تو بیارم بریم درمانگاه...

محکم و بی اراده گفتم:

-نه!

می ترسیدم نیما همان نزدیکی ها کمین کرده باشد.. حاضر بودم از درد بمیرم اما از خانه بیرون نروم...

ابروهایش بالا پرید و گفت:

- واسه ی چی؟... مگه درد نداری؟... الان داشتی مثل ابر بهار گریه می کردی!

romangram.com | @romangram_com