#عشق_تو_پس_کوچه_های_تعصب_پارت_244
دیوانه شدم... اشک هایم بی محابا می بارید... هق زدم:
-تو رو جون هر کی که دوست داری ولم کن...
اما او این بار بی رحمانه داد زد:
- گریه نکن لعنتی... داری دیوونه ام می کنی... اگه با من نباشی می کشمش... کاری می کنم پشیمون شی .. می فهمی... دیگی که برا من نجوشه می خوام سر سگ توش بجوشه...
آخر این چه منطقی بود...
با دست و پایی لرزان به دیوار تکیه دادم...
بی حال شده بودم...
صدایش در گوشم پیچید و آخرین ضربه را بر روح و روانم کوبید:
-اگه تا یه ماه دیگه ازش جدا نشی ، بلایی سرش میارم که هزار بار به گ..ه خوردن بیفتی... مگه دوسش نداری.. پس بیخیالش شو...
نفس نداشتم...
مگر می شد...
و در ادامه با نامردی گفت:
- پای پلیس یا هرکس دیگه ای وسط بیاد دیگه کسری جونت نمی تونه روی اون پاهای عاریه ایش راه بره... فهمیدی؟
صدای بوق تلفن ،با صدای زنگ آیفون همزمان شد...
گوشی را محکم روی دستگاه کوبیدم و لنگان لنگان به سمت آیفون رفتم...
رو به آیفون ایستاده بود و برایم دست تکان می داد...
خدایا رحم کن...
با بی حالی دکمه را فشردم و نگاهم به آینه ی قدی کنار درب کشیده شد..
از آن بارانای سرحال و خوشحال دقایقی پیش چیزی باقی نمانده بود...
تند تند با نوک انگشتانم زیر چشم هایم که سیاه شده بود را پاک کردم و در را باز کردم...
دلم می خواست مثل خیلی زن ها جلوی در بایستم و بلند بگویم" سلام... خسته نباشی"
اما آن نیمای عوضی تمام خوشی ام را در عرض چند دقیقه ذایل کرده بود...
کسری آرام آرام از پله ها بالا می آمد...
اما همین که او را سر پا می دیدم برای لحظاتی کوتاه همه چیز از یادم رفت ...
همان چند پله باعث شده بود عرق بر پیشانیش بنشیند ... اما با دیدن من لبخندی که می رفت عمق بگیرد، بر لبانش خشکید و بی نفس گفت:
- بارانا چی شده؟
چه می گفتم؟... می گفتم نیما مزاحم شده... همان عوضی که بی رحمانه جان جنین داخل شکمم را گرفت ،حالا قصد جان تو را کرده... می گفتم یک روانی تمام عیار تهدیدم کرده؟ چه می گفتم؟ خدااااا....
romangram.com | @romangram_com