#عشق_تو_پس_کوچه_های_تعصب_پارت_243


الان کسری می آمد... به زحمت از جایم برخاستم و به سمت تلفن رفتم...

نمی دانم به چه جرأتی، اما گوشی را برداشتم ...

دستم به شدت می لرزید...

اما نزدیک شدن به ساعت آمدن کسری باعث شده بود جرأت پیدا کنم..

-بلاخره رضایت دادی و گوشی رو جواب دادی خانم خوشگله؟

با صدایی لرزان و خش دار گفتم:

-چی می خوای از جونم کثافت...

-اواواو ... زبون باز کردی فنچ کوچولوی من... فکر کردی بی خیالت شدم؟هه... نه خانمی... تازه فهمیدم توی احمق رفتی زن اون مرتیکه ی چلاق شدی...

و بلند زیر خنده زد...

نمی توانستم سکوت کنم تا هر چه می خواست درباره ی کسری بگوید ...

داد زدم:

-هر چیه سگش شرف داره به امثال تو ... تویی که دست از سر یه زن شوهر دار برنمی داری... به خدا ازت شکایت می کنم...

بلندتر خندید و گفت:

-بابا، شجاع...نه! خشن می شی بیشتر دوست دارم... اصلا زن ضعیف حال نمی ده... همین که چنگ و دندون نشون می دی بیشتر حال می کنم...

به خدا که این مرد سادیسم داشت...یک روانی به تمام معنا...

این بار با خشونت داد زد:

-ببین منو... حرفایی که بهت می زنم تکرار نداره پس خوب گوشاتو وا کن... مثل یه بچه ی آدم طلاقتو از اون شوهر افلیجت می گیری... یه ماه بیشتر فرصت نداری... می فهمی؟ اگه این یه ماه، بشه یه ماه و یه روز بلایی سرش میارم که این دفعه کلاً زمین گیر بشه و آب تو حلقش بریزی... پس اگه خیلی دوستش داری باید ازش رد شی...

قلبم تیر کشید...

گذشتن از کسری مساوی با روز مرگم بود...

صدایم لرزید و با ضعف و درماندگی گفتم:

- تو رو خدا از زندگی من برو بیرون... چرا ولم نمی کنی... به خدا من دوست ندارم... چرا نمیفهمی آخه...

نگاهم بی اختیار به سمت ساعت دیواری می رفت و برمیگشت...

هر لحظه ممکن بود کسری سر برسد..

اما او مصمم جواب داد:

- مهم منم که عاشقتم..

و با لحنی که رو به نرمی می رفت ادامه داد:

-به خدا کاری می کنم عاشقم بشی... کاری می کنم اونو فراموش کنی...

romangram.com | @romangram_com