#عشق_تو_پس_کوچه_های_تعصب_پارت_242
زیر غذا را کم کردم و از آشپزخانه خارج شدم...
می دانستم مادر است...
صبح زنگ زده بود اما گفته بودم کار دارم و نمی توانم حرف بزنم...
دلم می خواست خانه را تمیز و مرتب کنم...
غذای مورد علاقه ی همسرم را بپزم و با سر و وضعی مناسب منتظرش بمانم...
شاید خیلی ها فکر کنند چه آرزوی ساده ای ... مگر می شود یک زن چنین آرزویی داشته باشد... اما به خدا که من داشتم...
فقط آرزوی یک زندگی ساده با کسرایم...
گوشی را برداشتم و گفتم:
- جانم...
اما شنیدن صدای آن طرف خط ، لرزه ای به اندامم نشاند، به بزرگی زلزله ای هفت ریشتری...
از ترس گوشی را گذاشتم...
ناباورانه... پر حیرت...سرم را تکان دادم...
خدایا کمکم کن...
تمام بدنم می لرزید... زانوهای لرزانم توان ایستادن را از من گرفت و بی اراده کنار میز تلفن نشستم...
دستهایم مشت شد و جلوی دهانم گره خورد... صدای زنگ تلفن دوباره بلند شد و من این بار جیغ خفیفی کشیدم...
انگار تمام ترس دنیا در وجودم ریخته شده بود...
به خدا ،همان یک کلمه که گفته بود مرا تا مرز فروپاشی برده بود...
"عشقم"
با یاد آوری لحن چندش آورش دلم زیر و رو شد...
از جا بلند شدم و به سمت دستشویی دویدم..
اما فرش کوچک میان پذیرایی زیر پایم سر خورد و محکم به زمین خوردم...
انگار همین ضربه تلنگری بود بر قلب و روح آسیب دیده ام...
آن چنان درمانده زیر گریه زدم که ترسیدم هر آن کسی صدایم را بشنود...
اما تاب و تحمل از دست داده بودم...
خواستم از جا بلند شوم که درد در ناحیه مچ پا باعث شد دلم ضعف رود...
تلفن بی امان زنگ می خورد... و بر اعصابم خش می انداخت...
نگاهم به ساعت افتاد... نفسم بند رفت..
romangram.com | @romangram_com