#عشق_تو_پس_کوچه_های_تعصب_پارت_241


*****************

باربد خود را از آغوش من بیرون کشید و با همان لحن شیرین و خواستنی رو به متین کرد و گفت:

- اِ...عمو متین بازم گفتید..

-آره بازم می گم... پدرسوخته...

باربد متعصبانه رو به من کرد و تاکیدی گفت:

- مامان!

-جونم... عزیزم خودت که می دونی عمو داره باهات شوخی می کنه...

متین دست دور شکم باربد انداخت و او را یک ضرب از جا بلند کرد و گفت:

- ای پدرسوخته حالا واسه من تعصب باباتو نگه می داری... بیا بریم پیشش تا شکایتتو بکنم...

باربد دست و پا زنان داد زد:

- بابا کسری... بابایی؟

کسری که لحظاتی بود از ایوان خانه به ما می نگریست لنگ لنگان به سمت ما راه افتاد...

می دانستم که درد دارد ...آخر هر موقع که پاهایش درد داشت این طور لنگ می زد...

گاهی آن قدر خوب بود که تصور نمی کردی که پاهایش از آن خودش نیست... و گاهی درد طوری آزارش می داد که تا چندین روز نمی توانست از پاها استفاده کند و مجبور به استفاده از ویلچر می شد...

اما آن قدر به روحیه ی باربد اهمیت میداد که سعی می کرد همیشه روی پا بایستد و کمتر از ویلچر استفاده کند...

متین لبخند زنان باربد را روی شانه اش گذاشت و نگاه برادرانه اش را به من دوخت و گفت:

- بیایین ما بریم پیشش... هنوزم پاهاش درد داره...

لبخند پر مهری به رویش پاشیدم و گفتم:

- ازت ممنونم...

این مرد مظهر فداکاری و مهر بود...

او واقعا متین بود... و تا زمانی که مرا به سر منزل مقصود نرساند آرام نگرفته بود... این او بود که زندگی عاشقانه ام را به من بازگرداند و من و کسری را برای همیشه مدیون خود ساخت...

**********

صدای زنگ تلفن که بلند شد دست از شستن ظرف ها برداشتم...

وجودم پر بود از شادی... تا ساعتی دیگر کسری بعد از تجربه ی اولین روز کاری به خانه برمی گشت...

فکرش هم باعث می شد نیشم تا بنا گوش باز شود...

نگاهی دیگر به اطراف انداختم و به سمت اجاق گاز رفتم...

هنوز تلفن زنگ می خورد..

romangram.com | @romangram_com