#عشق_تو_پس_کوچه_های_تعصب_پارت_240


-باید قول بدی بلایی سرم نیاری...

از میان آغوشش بیرون خزیدم و پر هیجان مقابلش نشستم... موهایم را پشت گوش زدم و گفتم:

- زود باش اقرار کن...

خودش را بالا کشید و به تاج تخت تکیه داد و گفت:

- چشمات داره برق می زنه.. من می ترسم...

روی دور شوخی که می افتاد نمی شد جمعش کرد...

کفری جیغ مانند صدایش کردم:

- اَه کسری... دیوونه ام کردی ...

لحنش سرشار بود از طنز...

-یادته زن عمو ازم خواست یه مدت باهات ریاضی کار کنم...

-اوهوم...

-یادته هر چی باهات بیشتر کار می کردم تو بیشتر گیج می زدی؟

لب هایم کج شد... آن روزها را به خوبی به خاطر داشتم... مگر می شد آدم روزهای عاشقی اش را از یاد ببرد...

عاشقش بودم... درس که می داد نمی فهمیدم... اما او که جدی بود عصبانی می شد و سرم داد می زد... من هم به گریه می افتادم و گاهی تا ساعتی قهر می کردم ... از دلم خبر نداشت... نمی دانست که من چهارده ساله عاشقش هستم... درسش را می داد و بی توجه به حال و احوالم تمرین می داد...

شیطنت از وجناتش می بارید:

-خب اون موقع با خودم می گفتم آخه مگه میشه یه دختر انقدر خنگ باشه... مسلماً می موندی رو دست عمو... دلم خیلی به حال عمو سوخت... از همون موقع تصمیم گرفتم این فداکاری رو در حق عمو یوسف کنم و دومادش بشم..

مات و متحیر نگاهش می کردم...

بی اراده لبم را به دندان گرفتم...

به حالتی طنزآلود دستش را به حالت تسلیم تکان داد و گفت:

- به خدا هنوز مونده ... بارانا کامل نگفتم...

فقط نگاهش می کردم...

با لبخند ادامه داد:

- اون روزی بود که کلی با هم کار کردیم و فرداش تو رفتی نمره ی هشت گرفتی یادته؟

خیره در چشمانم ادامه داد:

-تا از در مدرسه بیرون زدی دلم هری ریخت.. چشمات قرمز شده بود... معلوم بود کلی گریه کردی...بغض کردی گفتی مامانت می کشتت... یادته...

خوب یادم بود... سه روز تمام کسری با من کلنجار رفته بود اما منه عاشق ، عاشق تر شده بودم اما یه کلمه اضافه تر یاد نگرفته بودم...

-اون روز چشمات رفت رو مخم... انگار یه چیزی تو چشمات بود... یه چیزی که من با اون همه نزدیکی تازه کشفش کردم... تا شب با خودم کلنجار رفتم... نمی تونستم دست خط چشمات رو بخونم... اما شب موقع خواب وقتی به تو و اون چند روز فکر کردم دیدم که منم مثل تو عاشقم...

romangram.com | @romangram_com