#عشق_تو_پس_کوچه_های_تعصب_پارت_239


- همین که تو رو دارم کافیه...

**************

چشم باز کردم و با دیدن چشمان باز کسری پرسیدم:

- کسری نخوابیدی؟

-نچ..

-چی شده درد داری؟

با مهربانی مرا به خود فشرد و گفت:

- میشه انقدر نگران من نباشی...

بوی تنش را به مشام کشیدم و گفتم:

-بهم بگو چی شده؟

- نمی دونم...

-کسری؟ !چرا نمیگی چی تو فکرته...

– هیچی بخواب عزیزم... نگران فردام... هیجان دارم... وقتی هیجان زده ام پاهام می سوزه... انگار از همون جا که قطعش کردن اعصابش فعال می شن...

تپش قلبم بالا گرفت...

همین ها باعث می شد لال شوم....

دکتر بارها گفته بود استرس ... فشار... هیجان بیش از حد... افسردگی... همه و همه روی پاهای کسری تاثیر بد داشت و استفاده از پروتز را برایش سخت می کرد...

و من روزها بود که با خود کلنجار می رفتم ...

اما نمی توانستم لب از لب باز کنم...

عطر تنش را به مشام کشیدم و زمزمه کردم:

- قول بده همیشه دوستم داشته باشی...

مرا بیشتر در آغوشش حل کرد و گفت:

- وقتی خیلی کوچیک بودی ... من هر روز می اومدم خونه تون... همش پنج سالم بود...اما همش به عشق دیدن تو می اومدم... زن عمو تو رو می ذاشت پیشم به کارهاش می رسید... یه روز زدی زیر گریه... بغلت کردم... نمی دونم چی شد که یه دفعه گریه ت قطع شد... چشمای درشتت زل زل بهم خیره شده بود... خوردنی بودی... لپات سرخه سرخ بود... مثل تربچه...همون جا دلم برات رفت...نه اون جور فکرا... نه... یه حس و حال خاصی بود... دوست داشتم مال خودم باشی...

-کسری از کی عاشقم شدی؟ یعنی... یعنی دقیقا از کجا شروع شد....

بلند خندید و گفت:

-بفهمی منو می کشی...

هیچ وقت نگفته بود جرقه ی این عشق از کجا شروع شده است...

-تو رو خدا ... بگو دیگه...

romangram.com | @romangram_com