#عشق_تو_پس_کوچه_های_تعصب_پارت_238


-کسری؟

-بابا... مگه از دوشنبه نمی خوام برم شرکت؟

-آخه به این زودی؟

-آره ... باورم نمیشه که دارم برمی گردم سرکارم... بارانا دیگه از شر غرغرام راحت می شی...

و همزمان دستش را باز کرد و ادامه داد:

- حالا بیا این جا...

دستمال گرد گیری را روی میز گذاشتم و از خدا خواسته به سمت آغوشش پرواز کردم و خود را میان بازوهایش انداختم...

محکم مرا بغل زد و بوسه ای گرم بر پیشانیم نواخت...

سرم را زیر گردنش کشیدم و گفت:

- خدا روشکر...

-خیلی سختی کشیدیم... اما دیگه تموم شد...

دستم بی اختیار زیر شکمم کشیده شد...

انگشتانش سُر خورد روی انگشتانم و هم زمان شکمم را لمس کرد و گفت:

- می دونم تو مادر بودی و حست به این بچه خیلی زیاد بود... اما خب باور کن منم ناراحتم... ناراحتم که از دستش دادیم... اما...

سکوت که کرد کنجکاو سرم را بالا گرفتم که دیدم لبش را به دندان گرفته و لبخند می زند.. معلوم بود سعی دارد جلوی خنده ی بلندش را بگیرد...

با حرص گفتم:

-کسری؟

با صدایی که می خواست کمی خود را غمگین نشان دهد ادامه داد:

- اما خب... می خواستم بگم این چیزی نیست که نتونم بازم از پسش بربیام...

مشتی بر قفسه ی سینه اش زدم و گفتم:

- واقعا که خیلی پررویی...

با شرارت گفت:

- باور کن من دارم مراعات تو رو می کنم وگرنه ...

-وای کسری ... بدجنس پررو...

بلند خندید و سرم را در آغوش کشید و گفت:

- می خوام ناراحت نباشی... من به حکمت خدا اعتقاد دارم.. شاید الان وقتش نبود.. بذار سر فرصت خودم از خجالتت درمیام...

نفسم را زیر گلویش فوت کردم و سرخوش از لذت آغوشش گفتم:

romangram.com | @romangram_com